تبليغاتX
دفتر صد برگ

http://laklak.pib.ir/                این وبلاگها هم به روزه

http://jilaflor.blogfa.com/


 

تو فقط بگو چَشب

چند سال عاشق امیر بودی؟ حسابش را داری. پانزده سال. این پنج سال آخر که صیغه اش شدی، با خودت گفتی:« دیگه راحت شدی سپیده»

بچه ها را خوابانده ای و غذا حاضر. امیر از راه نرسیده می رود توی اتاق. بی این که نگاهت کند. می فهمی خمار است. هر وقت صدا می زند:« رویا» می دانی باید برایش زغال آتش کنی. بعد از پشت در بوی تریاک می آید. ولی تو هیچ وقت توی اتاق نمی روی. هیچ وقت.

یک بارکه گفتی:« ترک کن امیر» با لگد زد توی شکم ات. بچه روی تخت بیمارستان سقط شد و تو فهمیدی هنوز امیر رویا و بچه های خودش را بیشتراز تو دوست دارد. ولی هر وقت می گفت:« سپیده» می دانستی خمار است و باید بروی برایش بخری.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 5:45 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

به روزم...اساسی     http://jilaflor.blogfa.com/

                              http://laklak.pib.ir/

تو رو خدا به این سایت هام سر بزنین حالا درست که در دسترس نیستم

ولی به حیات وبلاگی ادامه دادم دیگه....ژیلا 


خواب به خواب- محمد بهارلو

انگشتش را روى گونه‏ام حس كردم. گمانم اولش روى پيشانى، ميان ابروها، بود. داشتم خواب مى‏ديدم. كشيدش پايين تا گوشه لب‏هايم. بعد كه بوى خنكِ گلِ ميخك هم توى بينى‏ام پيچيد پلك‏هايم را باز كردم. نور چشمم را زد. سرم را روى بالش، رو به پنجره، چرخاندم و از لاى پلك‏ها ديدم كه روى صندلىِ گهواره‏اىِ خيزرانى نشسته؛ همان‏جايى كه شب‏هاى قبل مى‏نشست. پشتِ پنجره آسمان تاريك بود.
 - داشتى تو خواب گريه مى‏كردى.
 با پشتِ انگشت گونه‏ام را ماليدم. خيس نبود. خنده روى لبش بود. شايد داشت شوخى مى‏كرد. سرم سنگين بود. از قرص‏هايى بود كه خورده بودم. به چراغِ سقف كه حبابش شكسته بود اشاره كرد و گفت: چه‏طور خوابت مى‏برد زير اين نور؟
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

از همه ی دوستانی که به نمایشگاه کتاب اومدن و من در غرفه ی

حوض نقره نبودم عذر خواهی می کنم و سپاسگزارم.

 

                                                              ژیلا

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

                                                             http://jilaflor.blogfa.com/

                                                           http://laklak.pib.ir/        

 

 ناری بانو

     شنیدیم چو افتاده:« باز شکمش اومده بالا».می دانستیم دیگر هشتادو چند سالش است.همین ناری بانو. ولی همه دیدیم. همه ی برزین آبادی ها. نگاه کوه کردیم ببینیم آتش هر سه تا قله روشن است، یا نه. بعضی هایمان گفتند:« خدا خودش به خیر کنه».آتش کوه هزارساله ست. بلکه بیشتر. فقط وقتی کم می شود و به دود می افتد که خبری باشد.

                                                    

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

جیبی پر از بادام و ماه

ژیلا تقی زاده(رمان)

نشر حوض نقره

۲۱۶صفحه-۳۸۰۰تومن

ممنون میشم به دوستانتون لینک بدین

توی نمایشگاه همو می بینیم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 3:10 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

 

                      تعبیر تو ازاندوه تا نابودیچیه؟

          اول فیلم و عکس هارو ببین و این پست رو بخون بعد جواب بده


من قصد ندارم نقد موسیقی بنویسم .

 

لورین هیل خواننده ی جوان گروه فوجیز.موسیقی و سینما رو از نوجوانی

شروع کرد.باب مارلی رو الگوی خودش می دونست و با نگاهی به

موسیقی رگی سبک هیپ هاپ رو پایه گذاری کرد.

http://www.youtube.com/watch?v=Q0MieWsN6Z8

 

Strumming my pain with fingers

Singing my life with his words

 

Killing me softly with his song

Killing me softly with his song

 

Telling my whole life with his words

Killing me softly with his song

 

I heard he sang a good song

I heard he had style

And so I came to see him

And listen for a while

 

And there he was this young boy

A stranger to my eye

 

Strumming my pain with fingers

Singing my life with his words

 

Killing me softly with his song

Killing me softly with his song

 

Telling my whole life with his words

Killing me softly with his song

 

I felt all flushed with fever

Embrrassed by the crowd

 

I felt he found my letters

And read each one aut loud

I proyed that he would finish

But he just kep right on

Strumming my pain with fingers

Singing my life with his words

 

Killing me softly with his song

Killing me softly with his song

 

Telling my whole life with his words

Killing me softly with his song

 

Oh…………………………

 

 

Strumming my pain with fingers

Yes he was singing my life with his words

 

Killing me softly with his song

Killing me softly with his song

 

Telling my whole life with his words

Killing me softly with his song

 

 

 

لورین در اوج شهرت با پسر باب مارلی ازدواج عاشقانه ای کرد.

صاحب چهار فرزند شدند و چون انسان دوست بود سیزده کودک رو از مراکز

خیریه زیر سرپرستی گرفت.

بعد از چندین آلبوم و فیلم سینمایی و جایزه های موسیقی همسر لورین

ترکش می کنه. لورین به کوکائین رو میاره و بعد کراک.

موسیقی هیپ هاپ پیش میره و لورین کم کم فراموش میشه و طبعا افسرده تر.

 


یک خبرنگار سمج بعد از سال ها لورین رو پیدا می کنه.در لباس دلقک و دیوانه .

لورین در جاهای گمنام آوازهای سطح پائین میخونه و حرف هاش بی معنی محض.

لورین هیل-۲۳ ساله و در اوج شهرت و طبعا شاد در ۱۹۹۶

لورین هیل-۳۴ساله-دلقک غمگین و دیوانه در ۲۰۰۷


           حالا بگو تعبیر تو از اندوه تا نابودیچیه؟


به روزم        http://jilaflor.blogfa.com/

                 http://laklak.pib.ir/

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

با تبریک سال نو

متاسفانه در آغاز سال نو دو هنرمند در گذشتند.روحشان شاد و جایشان سبز.

داوود اسدی/ بازیگر تاتر و تلویزیون                http://www.asriran.com/view.php?id=38467

شاهرخ سخایی/عکاس سینما                    http://www.haftan.com/photography/?id=850381973

برای بهبودی سارا صولتی(فیلمساز جوان که در کماست)ثریا قاسمی/جمشید مشایخی

و استاد شجریان که بستری هستند دعا کنید.                                                    

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:49 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

رومانم مجوز ارشاد گرفت............به نام:

جیبی پر از بادام و ماه

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

 زیاد پیش اومده که در داستان هایی که می خونم یا از دیگران می شنوم کمبود استفاده

از فرهنگ نامه های ادبیات داستانی به چشمم اومده.یک نواختی درنثر و کم تنوعی در گفتارهای

شخصیت های داستان، همین طور فضاسازی های سرسری و فقر واژگان.قصد کردم هر از گاهی

به معرفی فرهنگ نامه ای تخصصی بپردازم.

ضمنا از اینکه تصویر پیش گفتار همین کتاب رو در ادامه ی مطلب گذاشتم عذر میخوام.

فرصت تایپ نبود و منم مثل همه درگیر تدارکات سال جدید.......وقت خوب..........ژیلا

 

 

انتشارات سخن


http://jilaflor.blogfa.com/

http://laklak.pib.ir/

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

نمیدونم چرا حروف قره قاطیهببخشید تو رو خدا

ضمنا به روزم    http://jilaflor.blogfa.com/

                    http://laklak.pib.ir/

 

 

 


دانه ی گمشده ی انار

کف دستم مستطیله با انگشت های بلند.خب البته که دلم میخواد دوستم داشته باشن.

ولی تا این سن و سال موندم تنها.حتی نوه ای ندارم که یادم کنه و صدای شادش

 نشت کنه تو خونه یا دست کم بهم زنگ بزنه.میدونم از همه چی جا موندم؛

حرفی نیس خودم خواستم.رفقامم دور و ورم رو نگرفتن؛اون موقع ها چقدر بهش نیاز داشتم.

هنوزم دارم.حالام فقط نقاشی هایی که می کشم اونم گه گداری،ای یه کم بهم امید میده.

هنوز پیرمرد نشدم،تازه شصت ویک سالمه.اگه به رفقای قدیم سر بزنم و حواسم رو جمع کنم

شاید با یکی آشنا بشم وشایدحتی عاشقش شدم.مگه چیه؟می دونم چون گوشه گیر بودم

 از اولم دخترا زیاد طرفدارم نبودن.اونا با بر و بچه های دانشکده می رفتن آبجوو

 پپسی بالا می انداختن، من می رفتم به کبوترا دونه می دادم.یا زلفاشونو تاب می دادن

 و بزک می کردن که من نقاشی شون کنم بعد تقدیمش می کردن به یه پسر دیگه.

    

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

من و سهراب...... نجف دریا بندری

صبح ساعت هشت پشت ميز صبحانه مي‌نشينم. سهراب شير تليت مفصلي با «کورن‌فلکس» درست مي‌کند و مي‌خورد. باز هم درست مي‌کند ولي از عهدة تمام کردنش برنمي‌آيد؛ باقي مانده را من مي‌خورم.
هوا ابري و خنک است. قرار است طرف‌هاي ظهر فرانتس ما را با خودش به يک کشتي ببرد که جماعتي را براي گردش روي رود دانوب مي‌برد و برمي‌گرداند. فرانتس در يک دستة ارکستر روي کشتي ترومپت مي‌زند.
کنار پنجرة اتاق نهارخوري ميز تحرير کوچکي هست که يک خروار مجلة آلماني رويش تلنبار شده. فرانتس معتقد است که آشفتگي اين مجله‌ها نظم خاصي دارد که بايد حفظ شود؛ ولي او را راضي کرده‌ايم که به اندازة جاي يک کتاب و دفتر و دو تا دست و آرنج وسط ميز جا باز کنيم، براي اين که من بساط کارم را آن‌جا پهن کنم. خيال دارم «سرباز خوب، شويک» نوشتة نويسندة چک‌ «ياروسلاو‌هاشک» را ترجمه کنم. اسمش را گذاشته‌ام «سرباز دلاور شويک». اين همان کتابي است که قبلاً به اسم «مصدر سرکار ستوان» و بعداً به اسم «سرباز دلاور، شويک» ترجمه شده است. اما آن ترجمه‌ها ثلث متن اصلي هم نمي‌شوند. «شويک» يک اثر کلاسيک محسوب مي‌شود، و مانند غالب آثار کلاسيک قدري بي‌در و پيکر است. تمام هم نيست. ترجمه‌اش کار راحت و سرگرم‌کننده‌اي است. روز بعد از قتل فرديناند وليعهد اتريش در 1914 شويک در يک آبجوفروشي دربارة واقعة ترور اظهار نظر مي‌کند و مي‌گويد جنگ درپيش است، و مأمور پليس او را مي‌گيرد. حالا به اين‌جا رسيده‌ايم که توي زندان يک کارمند آبرومند دولت که به جرم بدمستي و اعمال منافي عفت زنداني شده مي‌خواهد خودش را دار بزند و شويک با گشاده‌دستي تمام کمربند خودش را براي اين کار به او مي‌دهد. ضمناً پيش‌بيني مي‌کند که فردا اسم کارمند توي روزنامه درمي‌آيد. شويک معتقد است که هرکس مست کند و کافه را به‌هم بزند فردا اسمش توي روزنامه درمي‌آيد؛ به کارمند آبرومند مي‌گويد تنها کاري که تو مي‌تواني بکني اين است که از زندان يک نامه بنويسي به روزنامه و بگويي خبري که درباة من منتشر شده هيچ ربطي به من ندارد و من هم با شخصي که اسمش توي روزنامه درآمده هيچ نسبتي ندارم. بعدهم بايد يک نامه به منزل خودت بنويسي که بريدة نامه‌ات را از توي روزنامه برايت نگه دارند تا وقتي زند‌اني‌ات را کشيدي و مرخص شدي بتواني نامة خودت را بخواني، چون اين ظاهراً تنها فايدة آن نامه است.
کشتي ازآن کشتي‌هاي رودخانه‌پيما است که پره‌هاي بزرگي تو قفسة سفيد اين‌ور و آن‌ورش دارد. عين کشتي مارک‌توين نيست، ولي بايد مال اوايل قرن باشد. ظاهراً در اواسط قرن هم‌ کف راهروها و سالن‌هايش را لينوليوم فرش کرده‌اند.
ما جزو آخرين مسافرها هستيم. مي‌رويم قاطي مسافرهاي روي سينه مي‌نشينيم. دستة ارکستر دارند بساطشان را داير مي‌کنند. سه‌چهار طبل کوچک و بزرگ سياه براق با چفت‌وبست‌هاي فولادي و چند سنج برنجي روي سه‌پايه و چهار‌پايه نصب شده‌اند. يک «بيس» هم به ديوار تکيه دارد. ابزاري است به شکل ويوليون ولي بلند‌تر از قد آدم، با شکم متورم. مسافرها جماعت بي‌شکلي هستند. صفت بارزشان بد‌ترکيبي است. کله‌ها گنده، صورت‌ها پهن، چشم‌ها بي‌رنگ و دور از هم، بيني‌ها درشت و نتراشيده، دهن‌ها بي‌لب، چانه‌ها سنگين، قدها متوسط، هيکل‌ها قناس. انگار عنصر روستايي بر مردم اروپا مسلط شده است. از بورژوازي ظريف و لطيف اثري به چشم نمي‌خورد؛ اشرافيت مدت‌ها است ناپديد شده است ـ روي عرشة کشتي، البته.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

ببخشید که آخر داستان رفته توی همضمنا هر دو وبلاگ

 به روزم                 http://jilaflor.blogfa.com/

 

                 http://laklak.pib.ir/

 

 

.............................................................

پنج

...................................................................          کرایه های مسیری میدان گمرک ازخیابان مولوی می رسیدند وبه ردیف  درایستگاه منتظرمی شدند. با وجود جمعیت ،ولی نمی شد کسی زیاد معطل شود

و ماشین پیدا نکند . خانم امینیان بعد از چند سوال مرخصی مهشید راامضا کرده بود. احسان فکرمی کرد اوحداکثرتادوازده متری دوم می رود؛ولی حالا او طرف

دیگرتهران میان فریاد راننده هاهاج وواج مانده بود . مسافران برای میدان گمرک و میدان قزوین سوار می شدند . مهشـید دو به شک بود که به بیمارســـتان فارابی برود،یا نه. ساعتش را چند بار پشت سر هم نگاه کرد . نمیدانست درآن بیمارستان

درندشت دنبال چه کسی بگردد . لحظه ای ، کلافه تکیه داد به موتوری که گوشه ای پارک بود؛داشت منصرف می شد ومی خواست برگردد.ازمیان جمعیتی که پر

سر و صدا می آمدند و ما شینهائی که همه میدا نستند به کجا می روند ، کــسی را

نمی دید که مثــل خودش نداند کجا میخواهد بــرود و چه پرسشی دارد. یک لحظه چشمش به لباسی لاجوردی خورد.ازمیان چند نفرراهش را باز کرد.زنی داد زد:

« بروته صف خانوم ». راننده ی مینی بوس فریاد زد :« گمرک رباط کریم ، بپا عوضی سوار نشی ».

         


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

به روزمhttp://jilaflor.blogfa.com/

به روزمhttp://laklak.pib.ir/


 

فالوده با گلاب و آبلیمو

 

کمربند ایمنی را بست و سوییچ را چرخاند.مسافر با موبایلش مشغول بود و جاکن شدن ماشین، مختصر تکانی به او داد.خواست چشم غره برود که چشمش افتاد به چروک های خشن پس گردن راننده.صدایش را پایین نیاورد و گفت:«....اصلا میدونی چیه.....نمی خوام پیرهن های«کریستین دیور» یقه کراواتی شو اتو کنم که پوست با ارزش گردن آقا...یه موقع خدانکرده آفتاب نخوره. کی میگه؟حالم از هرچی سهام و بیزینس و دلاره بهم میخوره......».راننده دستی به پس گردنش کشید.صورت تپل مپل و ده من آرایش کرده ی مسافر را نگاه کرد و بلافاصله رفت تو کوک چراغ قرمز و ترمز.مسافر این بار تکان نه چندان مختصری خورد و موبایلش را گذاشت روی گوش دیگرکه:«بله میدونم...خلایق هرچه لایق....به جهنم من ماشین گرون نمیخوام که آب تو دلم تکون نخوره......فقط یه ماشین معمولی باشه..... ولی به دل خوش بشینیم توش بگیم بخندیم.....اه چرا هیشکی حرفمو نمی فهمه؟».راننده به روکش نیمدار ماشین اش نگاه کرد؛ فکر نمی کرد هنوز این ماشین ها طرفدار داشته باشند.با اینکه چندسالی می شد که موهایش سفیده سفید بود،ولی محض خاطر مسافرش،قیقاژی هم داد.مسافر به آینه ی جلو نگاه کرد که راننده نگاهش می کرد.با دست پر النگو بیرون را نشان داد که:

«آقا بزن کنار بی زحمت دوتا فالوده بگیر....هلاک شدیم از گرما».راننده بی اختیار به یاد گذشته ها داشت می پرسید:« با گلاب و آبلیمو؟». که مسافر حرفش را تمام کرد:«با گلاب و آبلیمو باشه..».راننده که رفت باز موبایل را چسباند به گوشش:« بله از همون مسیر رفتیم...فرستادمش بره فالوده بگیره....ای بابا....با گلاب و آبلیمودیگه...نه صورتشو کامل ندیدم ولی از پشت سر که راه رفتنش اصلا شبیه آقا منصور نبود....اگرم بود چون پیر شده من دیگه نمی شناسمش....این کاراگاه بازی ها چیه؟ خودت برو دم آژانس....آخ داره میاد خدافظ».

راه که افتادند،فالوده فروش چند قدم دوید و صدا زد:«آقامنصور...بقیه ی پولت». ولی نه راننده شنید و نه مسافر.

                                                                               

                                                                        ژیلا تقی زاده

                                                                        تابستان 86

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

               ۹ ماه زندگی

            تعبیر تو از ۹ ماه زندگی در وجود مادرت چیه؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 http://laklak.pib.ir/

لک لکی بر دیوار خانه ام به روزه....سر بزنید...تنهام...اونجا غریبم

هیشکی صدای منو نمی شنوه؟...........ژیلا

 

 

......................................................................................                

      چهار

...................................................................

        احــسان صدايش راپايين آورد و تلفن رابه دهانش چســباند : « آخه مهردادجان مخ منو خورده انقد ميگه خيابون كهنه رباط كجاس».مهرداد كمي ساكت ماندوبعد گفت:«تا حالا نشنيدم!... طرفاي رباط كريمه ؟ » . احسان پشت سرش را پا ييد و گفت : « نه بابا تو خوابش بوده ...  ماماني نصرت كه برات گفته» .مهرداد مطمئن بود «دشت پريشان » را جايي شنيده ولي كهنه رباط را، نه . با صداي باز شدن در احسان صدايش را بالا برد و خنديد كه:«خب يه شب پاشو بيا اينجا مهندس جون.... هم خواهرتو ببين ،هم يه دستي به كامپيوتر مون بزن».مهشيد آمد بالاي سراو؛ پيراهن نيم شكافته اي توی دستش بود.مهيار جلو دويــد كه : « بابا به دايي بگو حداقــل پونصد مــگ رم ميخوايم ... شايــدم بيشتر..صدوشصت گيگ هارد...با... ». مهشيد نخي را با دندان چيد وبه مهيار گفت:«بايد سي پي يو عوض كنيم...حالا صبر كن ببينيم چي ميگه».

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

به پیشنهاد دوستی میخوام گاهی از دیگران داستان بذارم...ژیلا

................................................................................

توی خونه صداش می کنیم ،نازی

یک

منشي از لاي در سرش را برده بود تو تا به دکتر بگويد خانمي آمده که زن

سراسيمه و هول منشي را کنار زد و از لاي در خودش را از لاي در انداخت تو و

منشي نفهميد که چه شده و بيمارِ روي تختِ معاينه لخت از ترسش نيم خيز شد و

دکتر حيرت زده گوشي اش را انداخت دور گردنش و داد زد چه خبره خانم و منشي

که دهانش باز مانده بود مي خواست توضيح بدهد اما نمي توانست و هي بال بال

مي زد و صداش در نمي آمد و زن گريه مي کرد فقط گريه مي کرد و مدام مي گفت

بچه م آقاي دکتر بچه م و بچه به بغل همانجا روي صندلي چرمي وارفت روي صندلي

و دکتر پردة جلو تخت را کشيد و رفت طرف ميزش و گوشي را پرت کرد روي ميز که

صداي بلندي داد و داد زد خانم منشي صد بار گفتم کسي بدون اجازه نياد تو و

منشي که از ترس دهانش باز مانده بود باز نزديک بود بزند زير گريه و تا گفت

اين خانم خودشون زن با گريه حرفش را بريد و گفت تقصيرِ منه آقاي دکتر تو رو

خدا رحم کنيد بچه م از دستم رفت و بچه را که پيچيده بود لاي پتو پيچيده بود

به سينه اش فشار داد و بغضش لاي پتو خفه شد که صداي قيژِ پرده آمد و منشي

بيمار را ديد که پرده را کنـار زده و همانطـور که دکمة آخـر پيراهنش را مي

بست لخ لخ کنـان با کفشِ پاشنه خواب رفت سمتِ در و حتماً شنيد که دکتر گفت

ببخشيد آقا واقعاً ببخشيد اما توجهي نکرد و سرش را برنگرداند و از لاي در

که منشي هل داده بود تا راه باز کند بيرون رفت و منشي زير چشمي به دکتر زير

چشمي نگاه کرد و تا دکتر عصباني گفت بفرماييد در را تندي بست .

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

روزنگاری می کنم در وبلاگی از آفتاب لاگ

اسمش رو گذاشتم(لک لکی بر دیوار خانه ام)

طبعا روزنگار رو باید تند تند به روز کنم..بهم سر بزنید که اونجا تنهام

http://laklak.pib.ir/

خوب باشین........ژیلا

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

سه

...................................................................

        احسان داشت برنامه ي تابستاني موسسه را زير و رو مي كرد. يك تور گردشگري به«غاررودافشان»گذاشت وتورديگري به«ماسوله و قلعه رودخان». به مهشيد اصرار نمي كرد اين تور رادوباره بيايد . آن وقت ها پا نصد پله ي قلعه رودخان را مهيار و ميران با بگو بخند بالا برده بودندش.در هواي شرجي و همه شان خيس عرق ؛ خربزه اي در كوله پشتي ميران لق لق مي خورد . اومي گفت: «خربزه رو اون بالا به افتخار مامان قاچ مي كنيم».

 

       


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

دو

...................................................................

          خانم زمردي وارد كتابخانه شد.اول مهشيد را پاييد .مهشيدي كه با لبخندي نامفهوم ساعات كارش را پر مي كرد و در سرش چه مي گذشت،خدا مي دانـست. همين روحياتش بود كه خانم زمــردي و خانم امينــيان را هرروز سرگرم پچ پچي دلچسب مي كرد.كم حرفي ودستــپاچگي اش را مي گذاشـتتند به حساب بلاهتش.

ناديده مي گرفتند كه او تقريبا جاي كتابها را حفظ است و نيمي ازبرگه دان ها را با مشخصات از بر دارد . زياد پيش مي آمد كه پشت قفسه ها دست دست كند و كتابي را ورق بزند بي اينكه بخواندش.يك بار از همان پشت صداي خانم زمردي را شنيد كه:«عزاداره كه باشه ...  سه سال گذشته ديگه تمومش كنه ... نه خانـوم خودشوميزنه به اون راه...انقد غیظ ام ميگيره يه موقع ها سرشوميذاره رومیزش به گريه كردن».صداي خانم امينيان هم آمد كه: « انگار اصلا رگ نداره ... انقد بهش ميندازيم باز فرداش مياد تا از راه نرسيده ، سلام سلام چه خبر؟....يكي نيس بگه هيچي چه خبر؟خيلي حواس داره...هي ميگه بدين كمكتون كنم».مهشيدخودش را به نشنيدن زد ولي اشكش ريخت روي چين مقنعه اش.با چندجلد«تاريخ تمدن » به طرف ميزش رفت.با همان لبخند گفت:«خانم زمردي...چندتا كارت مشخصات دارين؟ مي خواستم...».او هم همان طور كه به دستهاي ورقلمبيده اش كرم مي زد چشم غره رفت كه:«چرا از انبار درخواست نمي كنين؟خودم اينا رومیخوام». پشت چشم نازك كرد و اشاره اي معني دار به خانم امينيان.

       


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

يك

...................................................................          «بي كار نشستي خانم كوشيار؟».بي كار نبود؛داشت به تلنبار كتابها نگاه مي كرد ببيند از كجا بايد شروع كند.صداي رييس كتابخانه مغزش را مي خورد. روزي هـــزاربار به خودش لعنت مي فرستاد ؛ مهشيد كوشيار چهل ساله ؛ لعنت مي فرستاد كه مربي گري مهد كودك را ول كرد و حالا بايد كــنايات رييس اش خانم امينيان را ناديده بگيرد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

    لباس ات را بايد خودت بخري.سبز تيره با كلاهي كه دورتادورش،كش مي  خورد. درست هم رنگ لباس جراح ات. اول صبح، ناشتا، پرستار مي آيد كه:     « بپوش».درجه مي گذارد ؛ تب نداري.كارگري تخت چرخ دار را هل مي دهد تووشماره ات را صدا مي زند.همان شماره اي كه پرستار دارد كنار اسم ات مي نويسد؛روي نوارچسبي.هم اتاقي ها دورت جمع مي شوند.با نگاه بدرقه ات مي كنند.گاهي چيزي مي گويند يا دعايي.دراز مي كشي روي تخت.پرونده ات را مي گذارند روي شكم ات.شماره را مي چسبانند دور مچ ات. پرستار بي اينكه پرسيده باشي مي گويد:«بيرون مياي بيهوشي......شماره مي زنم اشتباهي نبرن ات بخش هاي ديگه،گم ات كنيم».ميداند كه نميداني اگراز عمل زنده در  نيامدي،  اين شماره مي خورد به پرونده ات تا اشتباه نشوي با بيمار ديگري،چون قيافه ات عوض مي شود. كارگرتخت را راه مي اندازد.رديف لامپ هاي مهتابي از بالاي سرت مي گذرند.ردشان را كه بگيري،مي فهمي كدام طرفي داري مي روي.اگر سرت را به چپ و راست بگرداني ، از اسم اتاق ها مي فهمي داري نزديك مي شوي.اتاق پرستاران.اتاق ايزوله.رختكن جراحان.اتاق عمل.

     تخت و تو را به شدت از لاي در مي سراند تو.همان طور كه چرخ ملافه هاي چرك را... يا... چرخ غذاي بيماران را.با ورودت همه شماره ات را مي دانند. تو شماره اي هستي كه زايده اي بدخيم داري و بايد جدايش كنند.همه آن زايده را با پرونده ات مقايسه مي كنند تا اشتباه نشده باشي؛كسي از خودت نمي پرسد. عكس راديولوژي ريه ات را مي بينند و نوار قلبت را.فرق نمي كند چه عملي،هر دو را بايد داشته باشي.يكي برايت درجه مي گذارد و ديگري ملافه سبزسوراخي  روي آن بدخيم مي اندازد.يكي هم كشي به بازويت مي بنددوسوزني به پرترين رگ ات مي زند.همه از تو حرف مي زنند ولي با خودت،نه.

 

دوباره سرانده ميشوي به اتاق بزرگتري.سرد است،خيلي سرد.ديوارها سفيد ترند

آن قدر سفيد كه حس ميكني مدام از تو فاصله مي گيرند.سقف به چشم ات بالاتر مي رود و بر مي گردد . صفحه ي دايره اي با شش لامپ گرد درست بالاي سرت روشن مي شود.بهشان خيره مي ماني .فكر مي كني پشت ات به   تخت نچسبيده والان است كه بيفتي. جراح ات كه مي آيد با لباس سبز،نفسي از سر آسودگي ميكشي. لحظه اي نمي گذرد كه صداها به گوش ات دورونزديك مي شوند.گيره ي كوچكي به سبابه ات مي زنند و وصل مي كنند به دستگاهي. كسي ماسك مي گذارد روي صورتت و مي گويد:«نفس عميق... از ده معكوس بشمر».

ده...بوي غريبي را تنفس مي كني.

نه...شش لامپ روشن پايين و بالا مي روند.

هشت...كسي نبض ات را مي گيرد.

هفت...پلك هايت سنگين مي شوند و صداي جابجايي وسايل فلزي مي شنوي.

شش...صداها دور مي شوند.

پنج....يك آن فكر مي كني همه تنهايت گذاشته اند و رفته اند.   پلك هايت سنگين ترمي شوندومي روند بسته شوندكه بازشان ميكني رديف لامپ هاي مهتابي ازبالاي سرت ميگذرند.جاي آن بدخيم گلوله اي آتش است.صداي آشنايي،شايد مادرت يا همسرت مي آيد.صورتش نزديك است ولي تار.مي گويد:«خوبي؟عمل تموم شد....داريم ميريم بخش».

                                            مرداد ۸۶

                                                                                     

                                                                                              

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 9:57 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

     تعبیر تو از جهان

                در یک کلمه

          منتظرم.....بگو جهان چیه؟

..........................................

راستی وبلاگ نقاشی هام بالاخره به روز شد تو رو خدا تعارف نکنین خونه ی خودتونه.

آدرس ش لینکه اول لینک های همین صفحه.........ژیلا

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

7- سه بچه گربه ي نارس

   از اول صبح سه بار تا پنجره ي آشپزخانه رفت و برگشت.بعد غزاله برايش چاي ريخت.

اوهم استكان رابرداشت و گفت:«گمونم زبون بسته ها هرسه تاشون نارس باشن،وگرنه گربه كه بچه هاشو ول نميكنه بره!».تلفن زنگ زد .همسايه اشان بود؛محبوبه.خبرداد : «ببخشيد آقابهزاد...عموعلي گفت خبربدم يه ساعت ديرتر از آژانس مياد».گوشي را كه گذاشت غزاله پرسيد:«محبوبه بود دايي بهزاد؟».

       


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

من به شکل غم انگیزی بیژن نجدی هستم.متولد خاش.گیله مرد هم

 

هستم.متولد 24آبان 1320 سالی که جنگ جهانی دوم تمام شد.لیسانس

 

ریاضی.یک دختر و یک پسر دارم.همسرم پروانه می گوید دست مرا می

 

گیرد و من می نویسم.

                                                                                         

او دبیر دبیرستان های لاهیجان بود.شاگردانش می گویند:نجدی دبیری

 

اخمو،سخت گیر،مهربان و با سواد بود.در 1367از آموزش و پرورش لاهیجان

 

داوطلبانه به سنندج رفت و از راه بانه به تنگه ی باساوا در عراق اعزام

 

شد.یادداشت های جنگ را در همان دوران نوشت. بعد از بمباران شیمیایی

 

آنجا،از ناحیه ریه صدمه دید و نه سال بعد در 3شهریور1376 در گذشت.زنده

 

یاد بیژن نجدی در گورستان شیخ زاهد لاهیجان آرمیده است.

  آثار                                                                                      

*یوزپلنگانی که با من دویده اند-مجموعه داستان کوتاه-1373 نشر مرکز

 

*دوباره از همان خیابان ها-مجموعه داستان کوتاه-1379نشر مرکز

 

*خواهران این تابستان-مجموعه اشعار-1380نشر ماه ریز

 

*داستان های ناتمام-1380-نشر مرکز

 

*نیامدی، اسم آب یادم رفت-مجموعه اشعار-انتشار در رشت

 

*پسر عموی سپیدار-مجموعه ی اشعار- در دست چاپ

 

*یک داستان بلند-در دست چاپ که هنوز نامش اعلام نشده

 

کلیه ی آثار او به همت همسرش پروانه محسنی آزاد و برادرش پوروین

 

محسنی آزاد به چاپ رسیده.

                                                                                    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

۲۴ آبان تولد زنده یادبیژن نجدی بود.گرامی داشتی نوشته ام با مروری بر آثارش که هنوز کامل نیست.

گفتم تا پاییز از دست نرفنه بنویسم که:

 او نویسنده ای بزرگ و سرشار از  عشق بود و به شکل غم