بدینوسیله به حیات وبلاگی ام خاتمه می دهم
................................به امید نجات زمین...ژیلا
من پنجم شدم از بین پنجاه و خرده ای نفر![]()
http://laklak.pib.ir/ به روز شد
http://jilaflor.blogfa.com/ به روز شد
کیسه بوکس
تنها نشسته بود و موبایلش افتاده بود دم دستش روی ملافه. زنگ خورد. نام و عکس سپیده را دید و جواب داد که:« چن بار میخوای زنگ بزنی؟ دیگه تموم شد. من و تو برای هم ساخته نشدیم.بازم گریه می کنی؟ داری شکنجه ام میدی سپیده. مگه حرفامونو نزدیم؟ بذار از ذهن هردومون پاک بشه.بهت نمی گم کی پرواز دارم که نیایی فرودگاه. این جوری برای هردومون بهتره. منم هرگز فراموشت نمی کنم خودت می دونی» و قطع کرد. کلافه بود:« اه دختره ی آوویزون. گفته بودن فرتی لاو می تکونه ها منِ خر به گوشم نرفت»
دوباره موبایلش زنگ زد. نام و عکس مهندس آشتیانی را دید و بلافاصله برداشت:« سلام عرض می کنم مهندس. داشتم می گرفتم تون پیش دستی فرمودین باز شرمنده ام کردین. تیم طراحان ما امروز پروژه ی شما رو شروع کردن. البته. همیشه حق با مشتریه می دونین که شعار ما اینه. شما چرا تشریف بیارین ؟با فایل پی دی اف می فرستم ملاحظه کنین. هدف ما جلب نظر شماس . البته که این طوره. به ما اعتماد کنین مطمئن باشین طرحی که تیم ما ارائه میده با هیچ کدوم از برندهایی که تا حالا دیدین قابل مقایسه نیست. لطف فرمودین. روز خوش»قطع کرد. پا شد مشت ها را توی هوا تکان داد:« مرسی. این درسته. مهندس نگو بگو باقلوا. پخمولک ندیده نشناخته پولم ریخته به حساب.ای ول...»
رفت چای ریخت و برگشت. موبایلش زنگ زد. نام و عکس رضا را دید. دست دست کرد و برداشت:« رضا جان. روزت تابناک. نه نه کاملا به موقع ست. تمرکز من با صداهای این جهانی به هم نمی خوره. بهم نگو استاد من همیشه جویای علمم. رضاجان تو به پاکسازی درونی ادامه بده. من مدتی نیستم. باید به عالم بالا سیر کنم. کی و کجاش دست ما نیست. برگشتنم رو همه تون متوجه می شید. سپاسگزارم. باید برم گزیری نیست. خب روزت تابناک » و قطع کرد:« بمیرم واسه ات که اینقده دامبولی»
چای را پر سر و صدا هورت کشید و شماره ای گرفت. صدایش را بم وکلفت کرد:« کشته ی مرامتیم وردار.دِ وردار گاز کربنیک. دِ میگم وردار»کسی گوشی را برداشت وبلافاصله قطع کرد. دوباره همان شماره را گرفت و صدایش را بالاتر برد:« همه رو فیوز می گیره مارو پفیوز. ما که اِند این سیاکاریا ییم تو گاراژ تو یکی موندیم به مولا. باشه. آدم زیر آب کبریت آتیش کنه ولی ضایع نشه. اونم جلوی تو دودره بازِ پا چراغی. تو که وجودشو نداشتی چرا پول قرض گرفتی؟ باز ور نمیداری؟ باشه دارم برات».قطع کرد و مشت کوبید به کیسه بوکس چرک.
به نویسان بیایید و داستان ها رو بخونید که منتظر نظرات همه هستیم
....................................با آرزوی صلح جهانی.............ژیلا
امروز دیگر داستانم را می نویسم. یعنی همین الان دارم می نویسمش. همه چیزش توی ذهنم آماده ست. شاید از آن جا شروع کنم که پیرمرد از دست پسرش ناراحت شد یا عصبانی شد یا چون باورش نمی شد او این کار را کرده بهت زده شد. نه . می توانم از آخرش شروع کنم که پسر وقتی پدرش را از دور دید اشک توی چشم هایش جمع شد. البته باد می آمد و چشم هایش را سوزاند. اصلا مگر این پسر اسم ندارد؟ می توانم از اسمش شروع کنم.
برای زنده یاد احمد آقالو

خداحافظ احمد جان
صدای نیلوفری ات را هرگز فراموش نمی کنم......با اندوه....ژیلا
وبلاگ گروهی نویسان راه اندازی شد
...............................................................ژیلا
خواب جهان
زن هنوز داشت گريه مي كرد. دكتر را كه ديد بلند شد رفت طرفش:«آقاي دكتر پسرم كِي به هوش مياد؟»
دكتر همان طور كه مشغول پرونده اي بود گفت:« اصلا نمي تونم چيزي بگم، تمام علائم حياتي رو داره،
تو كُما نيست،مثل آدميه كه خوابه ولي بيدار نميشه» راه افتاد. زن آستين او را گرفت:«پس آخه چيكار
بايد كرد دكتر؟» و او نگاهش كرد كه:« ما به تحقيق بيشتري نياز داريم، شمام اين قدر بي تابي نكنين
خانم، خوابه ديگه، اين جام كه مواظبش هستن، برين خونه يه كم استراحت كنين» دختري كه آن ها را
مي پاييد با رفتن دكتر جلو آمد:« سلام خانم، من گيسو هستم، همكار پسرتون» زن دست به زانو
نشست:« شما با جهان تو تاتر بودين؟چطو.ر بود؟ اونجا حالش بد نمي شد؟ اين آخري ها جهان خيلي
عوض شده بود، هيچي نمي خورد، يه بند تو خودش بود» گيسو سر تكان داد. خواست خيال او را راحت
كند.گفت:«چرا مام فهميده بوديم ، سر تمرين گاهي چيزايي مي گفت كه كارگردان يكي دو دفه عصباني
شد، ولي» ولي حرفش را تمام نكرد. مادر جهان گوش نمي كرد. ضعف داشت. از خستگي وگريه زياد. از
اول هم راضي نبود جهان برود براي بازيگري تاتر.
تو رو خدا ببخشين كه حروف قره قاطيه![]()
![]()
....ژيلايي با قالب سابق
راستي نقاشي هام به روزه ![]()
![]()
![]()
جراح انگليسي وارداتاق عمل شد.چندبارگفته بود:«احتمال موفقيت اين عمل....در بهترين حالت..يك به دهه».به دختربچه ي بيهوش نگاه كرد؛ده ساله بودوايراني.پرستارها آماده بودندوتيم جراحي كامل.
بعداز پنج ساعت تلاش،ضربان قلب بچه كندشد و كندتر؛سرعت، دادن و گرفتن پنس و قيچي هم تند شد و بعد كند و كندتروناگهان همه دريافتند او مرده است.دستگاه هارا
قطع كردند و جراح با تاسف از اتاق عمل خارج شد.ساعتي بعد،فريبا كهل،مادر دختربچه،
خبر را شنيده بود و به طرف ماشين اش دويد.درميان مه غليظ لندن به سوي خانه اش راند.
چراغ همسايه هاي ايراني اش هنوز روشن بود.زنگ شان رازد.مي خواست بگويد كه سيمين كوچولوراازدست داده.مهرناز در را بازكردوفريباباديدن او به گريه افتاد.مهرناز
بغل اش كرد و به هوشنگ نگاه كرد.همه چيز را فهميدند.همسرسابق هوشنگ هم آنجا
بودوسردرنمي آوردچه خبراست.
روزبعد،كارمند پير سردخانه داشت اسامي را كنترل مي كرد.رسيد به كشوي«سيمين كهل،
ده ساله،ايراني»آن را كشيد.كيسه ي روي جنازه،درمحل بيني و دهان عرق كرده بود.فريادكارمند سردخانه در تمام بيمارستان پيچيدكه:«اين بچه هنوز زنده اس!...دكترو
خبر كنين».قلم و كاغذ را انداخت و به طرف آيفون دويد.
********************
سيمين كهل،كاغذهايش را لاي كتاب«آرش كمانگير»گذاشت و به جمع نگاه كردتاشايد
كسي چيزي بگويد.خانم شريف زاده سكوت راشكست:«خيلي عجيب بود!واقعا ماجراي مرگ و زندگي دوباره ي شماخانم كهل، ارزش شنيدن داشت...خب چراساكتين؟به شب
به روزم
http://jilaflor.blogfa.com/
چشمه پری
زیر درخت بزرگ تاوی ترمز کرد.از پشت فرمان بیرون آمد و هر چهارتا در را باز گذاشت. باد منطقه را دور زد و گرمای توی ماشین را با خودش برد. خیسی یقه، پس گردنش را سوزاند.
لپ تاپ را روی در صندوق عقب باز کرد وبه نقشه ی منطقه نگاه کرد« خب، این درخت تاوی، من از شمال شرق اومدم که شارستان بود. این جا فقط یه راه هس!پس حالا حالاها باید برم» دست را سایبان کرد روی پیشانی. روبرویش، دشت زیر آفتاب منتظر بود. باز به لپ تاپ نگاه کرد« پس کو این منطقه ی هزار کوهساران!؟ این جا که دشت مسطحه! چی می گفت پس این مهندس پیمان!»
http://jilaflor.blogfa.com/ به روزم![]()
http://laklak.pib.ir/ به روزم
یک دروغ،چهل دروغ
« آشفته روانم»
پرستار با شنیدن این جمله سرش را بلند کرد. سرش را از روی کاغذی بلند کرد که بینی اش را به آن چسبانده بود تا بلکه حروف را بی عینک ببیند و حتی بخواند. توده ی مه آلودی جلویش ایستاده بود. پرستار دو دستی روی پیشخوان و کاغذهای پخش و پلا و دور و بر تلفن و روی صندلی ها را گشت تا عینکش را از زیر ملافه ای بیرون کشید. گربه ی لمیده ی روی ملافه از جایش تکان نخورد. توده ی مه آلودِ منتظر، ناگهان روشن و شفاف شد. چهل ساله می زد. موهای چربِ چربش به شدت با شانه عقب رفته بود و لا به لای شیارهای ایجاد شده، برق می زد. ریش دو سه روزه اش، خاکستری. شال گردن را روی یقه ی پوستی پالتویش سه دور پیچانده بود و ریشه هایش رسیده بود تا زیر زانوها. شال گردنِ چرک، روی پالتوی کهنه، آن هم وسط تابستان. پرستار تلاش نکرد از روی پیشخوان خم شود، وگرنه دم پایی های لاستیکیِ او را می دید که از پاچه های شلوار سربازی اش بیرون تر بودند. حتی چمدان او را می دید که مُهرهای فرودگاه ها و گمرک های هفت قاره ی جهان رویش خورده بود و درش را با طنابی بند و بست کرده بود. با این حال ده ها جوراب و آستین و صدها کاغذ از لایش زده بودند بیرون.
http://laklak.pib.ir/ این وبلاگها هم به روزه![]()
تو فقط بگو چَشب
چند سال عاشق امیر بودی؟ حسابش را داری. پانزده سال. این پنج سال آخر که صیغه اش شدی، با خودت گفتی:« دیگه راحت شدی سپیده»
بچه ها را خوابانده ای و غذا حاضر. امیر از راه نرسیده می رود توی اتاق. بی این که نگاهت کند. می فهمی خمار است. هر وقت صدا می زند:« رویا» می دانی باید برایش زغال آتش کنی. بعد از پشت در بوی تریاک می آید. ولی تو هیچ وقت توی اتاق نمی روی. هیچ وقت.
یک بارکه گفتی:« ترک کن امیر» با لگد زد توی شکم ات. بچه روی تخت بیمارستان سقط شد و تو فهمیدی هنوز امیر رویا و بچه های خودش را بیشتراز تو دوست دارد. ولی هر وقت می گفت:« سپیده» می دانستی خمار است و باید بروی برایش بخری.
تو رو خدا به این سایت هام سر بزنین
حالا درست که در دسترس نیستم![]()
ولی به حیات وبلاگی ادامه دادم دیگه
....ژیلا
خواب به خواب- محمد بهارلو
انگشتش را روى گونهام حس كردم. گمانم اولش روى پيشانى، ميان ابروها، بود. داشتم خواب مىديدم. كشيدش پايين تا گوشه لبهايم. بعد كه بوى خنكِ گلِ ميخك هم توى بينىام پيچيد پلكهايم را باز كردم. نور چشمم را زد. سرم را روى بالش، رو به پنجره، چرخاندم و از لاى پلكها ديدم كه روى صندلىِ گهوارهاىِ خيزرانى نشسته؛ همانجايى كه شبهاى قبل مىنشست. پشتِ پنجره آسمان تاريك بود.
- داشتى تو خواب گريه مىكردى.
با پشتِ انگشت گونهام را ماليدم. خيس نبود. خنده روى لبش بود. شايد داشت شوخى مىكرد. سرم سنگين بود. از قرصهايى بود كه خورده بودم. به چراغِ سقف كه حبابش شكسته بود اشاره كرد و گفت: چهطور خوابت مىبرد زير اين نور؟
از همه ی دوستانی که به نمایشگاه کتاب اومدن و من در غرفه ی
حوض نقره نبودم عذر خواهی می کنم و سپاسگزارم.
ژیلا
ناری بانو
شنیدیم چو افتاده:« باز شکمش اومده بالا».می دانستیم دیگر هشتادو چند سالش است.همین ناری بانو. ولی همه دیدیم. همه ی برزین آبادی ها. نگاه کوه کردیم ببینیم آتش هر سه تا قله روشن است، یا نه. بعضی هایمان گفتند:« خدا خودش به خیر کنه».آتش کوه هزارساله ست. بلکه بیشتر. فقط وقتی کم می شود و به دود می افتد که خبری باشد.
جیبی پر از بادام و ماه
ژیلا تقی زاده(رمان)
نشر حوض نقره
۲۱۶صفحه-۳۸۰۰تومن
ممنون میشم به دوستانتون لینک بدین
توی نمایشگاه همو می بینیم
تعبیر تو ازاندوه تا نابودیچیه؟
اول فیلم و عکس هارو ببین و این پست رو بخون بعد جواب بده
من قصد ندارم نقد موسیقی بنویسم .

لورین هیل خواننده ی جوان گروه فوجیز.موسیقی و سینما رو از نوجوانی
شروع کرد.باب مارلی رو الگوی خودش می دونست و با نگاهی به
موسیقی رگی سبک هیپ هاپ رو پایه گذاری کرد.
http://www.youtube.com/watch?v=Q0MieWsN6Z8
Strumming my pain with fingers
Singing my life with his words
Killing me softly with his song
Killing me softly with his song
Telling my whole life with his words
Killing me softly with his song
I heard he sang a good song
I heard he had style
And so I came to see him
And listen for a while
And there he was this young boy
A stranger to my eye
Strumming my pain with fingers
Singing my life with his words
Killing me softly with his song
Killing me softly with his song
Telling my whole life with his words
Killing me softly with his song
I felt all flushed with fever
Embrrassed by the crowd
I felt he found my letters
And read each one aut loud
I proyed that he would finish
But he just kep right on
Strumming my pain with fingers
Singing my life with his words
Killing me softly with his song
Killing me softly with his song
Telling my whole life with his words
Killing me softly with his song
Oh…………………………
Strumming my pain with fingers
Yes he was singing my life with his words
Killing me softly with his song
Killing me softly with his song
Telling my whole life with his words
Killing me softly with his song

لورین در اوج شهرت با پسر باب مارلی ازدواج عاشقانه ای کرد.
صاحب چهار فرزند شدند و چون انسان دوست بود سیزده کودک رو از مراکز
خیریه زیر سرپرستی گرفت.

بعد از چندین آلبوم و فیلم سینمایی و جایزه های موسیقی همسر لورین
ترکش می کنه. لورین به کوکائین رو میاره و بعد کراک.
موسیقی هیپ هاپ پیش میره و لورین کم کم فراموش میشه و طبعا افسرده تر.

یک خبرنگار سمج بعد از سال ها لورین رو پیدا می کنه.در لباس دلقک و دیوانه .
لورین در جاهای گمنام آوازهای سطح پائین میخونه و حرف هاش بی معنی محض.

لورین هیل-۲۳ ساله و در اوج شهرت و طبعا شاد در ۱۹۹۶

لورین هیل-۳۴ساله-دلقک غمگین و دیوانه در ۲۰۰۷
حالا بگو تعبیر تو از اندوه تا نابودیچیه؟
به روزم http://jilaflor.blogfa.com/
با تبریک سال نو
متاسفانه در آغاز سال نو دو هنرمند در گذشتند.روحشان شاد و جایشان سبز.
داوود اسدی/ بازیگر تاتر و تلویزیون http://www.asriran.com/view.php?id=38467
شاهرخ سخایی/عکاس سینما http://www.haftan.com/photography/?id=850381973
برای بهبودی سارا صولتی(فیلمساز جوان که در کماست)ثریا قاسمی/جمشید مشایخی
و استاد شجریان که بستری هستند دعا کنید.

رومانم مجوز ارشاد گرفت............به نام:
جیبی پر از بادام و ماه![]()
زیاد پیش اومده که در داستان هایی که می خونم یا از دیگران می شنوم کمبود استفاده
از فرهنگ نامه های ادبیات داستانی به چشمم اومده.یک نواختی درنثر و کم تنوعی در گفتارهای
شخصیت های داستان، همین طور فضاسازی های سرسری و فقر واژگان.قصد کردم هر از گاهی
به معرفی فرهنگ نامه ای تخصصی بپردازم.
ضمنا از اینکه تصویر پیش گفتار همین کتاب رو در ادامه ی مطلب گذاشتم عذر میخوام.
فرصت تایپ نبود و منم مثل همه درگیر تدارکات سال جدید.......وقت خوب..........ژیلا

انتشارات سخن

نمیدونم چرا حروف قره قاطیه
ببخشید تو رو خدا
ضمنا به روزم http://jilaflor.blogfa.com/
دانه ی گمشده ی انار
کف دستم مستطیله با انگشت های بلند.خب البته که دلم میخواد دوستم داشته باشن.
ولی تا این سن و سال موندم تنها.حتی نوه ای ندارم که یادم کنه و صدای شادش
نشت کنه تو خونه یا دست کم بهم زنگ بزنه.میدونم از همه چی جا موندم؛
حرفی نیس خودم خواستم.رفقامم دور و ورم رو نگرفتن؛اون موقع ها چقدر بهش نیاز داشتم.
هنوزم دارم.حالام فقط نقاشی هایی که می کشم اونم گه گداری،ای یه کم بهم امید میده.
هنوز پیرمرد نشدم،تازه شصت ویک سالمه.اگه به رفقای قدیم سر بزنم و حواسم رو جمع کنم
شاید با یکی آشنا بشم وشایدحتی عاشقش شدم.مگه چیه؟می دونم چون گوشه گیر بودم
از اولم دخترا زیاد طرفدارم نبودن.اونا با بر و بچه های دانشکده می رفتن آبجوو
پپسی بالا می انداختن، من می رفتم به کبوترا دونه می دادم.یا زلفاشونو تاب می دادن
و بزک می کردن که من نقاشی شون کنم بعد تقدیمش می کردن به یه پسر دیگه.
من و سهراب...... نجف دریا بندری
صبح ساعت هشت پشت ميز صبحانه مينشينم. سهراب شير تليت مفصلي با «کورنفلکس» درست ميکند و ميخورد. باز هم درست ميکند ولي از عهدة تمام کردنش برنميآيد؛ باقي مانده را من ميخورم.
هوا ابري و خنک است. قرار است طرفهاي ظهر فرانتس ما را با خودش به يک کشتي ببرد که جماعتي را براي گردش روي رود دانوب ميبرد و برميگرداند. فرانتس در يک دستة ارکستر روي کشتي ترومپت ميزند.
کنار پنجرة اتاق نهارخوري ميز تحرير کوچکي هست که يک خروار مجلة آلماني رويش تلنبار شده. فرانتس معتقد است که آشفتگي اين مجلهها نظم خاصي دارد که بايد حفظ شود؛ ولي او را راضي کردهايم که به اندازة جاي يک کتاب و دفتر و دو تا دست و آرنج وسط ميز جا باز کنيم، براي اين که من بساط کارم را آنجا پهن کنم. خيال دارم «سرباز خوب، شويک» نوشتة نويسندة چک «ياروسلاوهاشک» را ترجمه کنم. اسمش را گذاشتهام «سرباز دلاور شويک». اين همان کتابي است که قبلاً به اسم «مصدر سرکار ستوان» و بعداً به اسم «سرباز دلاور، شويک» ترجمه شده است. اما آن ترجمهها ثلث متن اصلي هم نميشوند. «شويک» يک اثر کلاسيک محسوب ميشود، و مانند غالب آثار کلاسيک قدري بيدر و پيکر است. تمام هم نيست. ترجمهاش کار راحت و سرگرمکنندهاي است. روز بعد از قتل فرديناند وليعهد اتريش در 1914 شويک در يک آبجوفروشي دربارة واقعة ترور اظهار نظر ميکند و ميگويد جنگ درپيش است، و مأمور پليس او را ميگيرد. حالا به اينجا رسيدهايم که توي زندان يک کارمند آبرومند دولت که به جرم بدمستي و اعمال منافي عفت زنداني شده ميخواهد خودش را دار بزند و شويک با گشادهدستي تمام کمربند خودش را براي اين کار به او ميدهد. ضمناً پيشبيني ميکند که فردا اسم کارمند توي روزنامه درميآيد. شويک معتقد است که هرکس مست کند و کافه را بههم بزند فردا اسمش توي روزنامه درميآيد؛ به کارمند آبرومند ميگويد تنها کاري که تو ميتواني بکني اين است که از زندان يک نامه بنويسي به روزنامه و بگويي خبري که درباة من منتشر شده هيچ ربطي به من ندارد و من هم با شخصي که اسمش توي روزنامه درآمده هيچ نسبتي ندارم. بعدهم بايد يک نامه به منزل خودت بنويسي که بريدة نامهات را از توي روزنامه برايت نگه دارند تا وقتي زندانيات را کشيدي و مرخص شدي بتواني نامة خودت را بخواني، چون اين ظاهراً تنها فايدة آن نامه است.
کشتي ازآن کشتيهاي رودخانهپيما است که پرههاي بزرگي تو قفسة سفيد اينور و آنورش دارد. عين کشتي مارکتوين نيست، ولي بايد مال اوايل قرن باشد. ظاهراً در اواسط قرن هم کف راهروها و سالنهايش را لينوليوم فرش کردهاند.
ما جزو آخرين مسافرها هستيم. ميرويم قاطي مسافرهاي روي سينه مينشينيم. دستة ارکستر دارند بساطشان را داير ميکنند. سهچهار طبل کوچک و بزرگ سياه براق با چفتوبستهاي فولادي و چند سنج برنجي روي سهپايه و چهارپايه نصب شدهاند. يک «بيس» هم به ديوار تکيه دارد. ابزاري است به شکل ويوليون ولي بلندتر از قد آدم، با شکم متورم. مسافرها جماعت بيشکلي هستند. صفت بارزشان بدترکيبي است. کلهها گنده، صورتها پهن، چشمها بيرنگ و دور از هم، بينيها درشت و نتراشيده، دهنها بيلب، چانهها سنگين، قدها متوسط، هيکلها قناس. انگار عنصر روستايي بر مردم اروپا مسلط شده است. از بورژوازي ظريف و لطيف اثري به چشم نميخورد؛ اشرافيت مدتها است ناپديد شده است ـ روي عرشة کشتي، البته.
ببخشید که آخر داستان رفته توی هم
ضمنا هر دو وبلاگ
به روزم http://jilaflor.blogfa.com/
.............................................................
پنج
................................................................... کرایه های مسیری میدان گمرک ازخیابان مولوی می رسیدند وبه ردیف درایستگاه منتظرمی شدند. با وجود جمعیت ،ولی نمی شد کسی زیاد معطل شود
و ماشین پیدا نکند . خانم امینیان بعد از چند سوال مرخصی مهشید راامضا کرده بود. احسان فکرمی کرد اوحداکثرتادوازده متری دوم می رود؛ولی حالا او طرف
دیگرتهران میان فریاد راننده هاهاج وواج مانده بود . مسافران برای میدان گمرک و میدان قزوین سوار می شدند . مهشـید دو به شک بود که به بیمارســـتان فارابی برود،یا نه. ساعتش را چند بار پشت سر هم نگاه کرد . نمیدانست درآن بیمارستان
درندشت دنبال چه کسی بگردد . لحظه ای ، کلافه تکیه داد به موتوری که گوشه ای پارک بود؛داشت منصرف می شد ومی خواست برگردد.ازمیان جمعیتی که پر
سر و صدا می آمدند و ما شینهائی که همه میدا نستند به کجا می روند ، کــسی را
نمی دید که مثــل خودش نداند کجا میخواهد بــرود و چه پرسشی دارد. یک لحظه چشمش به لباسی لاجوردی خورد.ازمیان چند نفرراهش را باز کرد.زنی داد زد:
« بروته صف خانوم ». راننده ی مینی بوس فریاد زد :« گمرک رباط کریم ، بپا عوضی سوار نشی ».
به روزمhttp://laklak.pib.ir/
فالوده با گلاب و آبلیمو
کمربند ایمنی را بست و سوییچ را چرخاند.مسافر با موبایلش مشغول بود و جاکن شدن ماشین، مختصر تکانی به او داد.خواست چشم غره برود که چشمش افتاد به چروک های خشن پس گردن راننده.صدایش را پایین نیاورد و گفت:«....اصلا میدونی چیه.....نمی خوام پیرهن های«کریستین دیور» یقه کراواتی شو اتو کنم که پوست با ارزش گردن آقا...یه موقع خدانکرده آفتاب نخوره. کی میگه؟حالم از هرچی سهام و بیزینس و دلاره بهم میخوره......».راننده دستی به پس گردنش کشید.صورت تپل مپل و ده من آرایش کرده ی مسافر را نگاه کرد و بلافاصله رفت تو کوک چراغ قرمز و ترمز.مسافر این بار تکان نه چندان مختصری خورد و موبایلش را گذاشت روی گوش دیگرکه:«بله میدونم...خلایق هرچه لایق....به جهنم من ماشین گرون نمیخوام که آب تو دلم تکون نخوره......فقط یه ماشین معمولی باشه..... ولی به دل خوش بشینیم توش بگیم بخندیم.....اه چرا هیشکی حرفمو نمی فهمه؟».راننده به روکش نیمدار ماشین اش نگاه کرد؛ فکر نمی کرد هنوز این ماشین ها طرفدار داشته باشند.با اینکه چندسالی می شد که موهایش سفیده سفید بود،ولی محض خاطر مسافرش،قیقاژی هم داد.مسافر به آینه ی جلو نگاه کرد که راننده نگاهش می کرد.با دست پر النگو بیرون را نشان داد که:
«آقا بزن کنار بی زحمت دوتا فالوده بگیر....هلاک شدیم از گرما».راننده بی اختیار به یاد گذشته ها داشت می پرسید:« با گلاب و آبلیمو؟». که مسافر حرفش را تمام کرد:«با گلاب و آبلیمو باشه..».راننده که رفت باز موبایل را چسباند به گوشش:« بله از همون مسیر رفتیم...فرستادمش بره فالوده بگیره....ای بابا....با گلاب و آبلیمودیگه...نه صورتشو کامل ندیدم ولی از پشت سر که راه رفتنش اصلا شبیه آقا منصور نبود....اگرم بود چون پیر شده من دیگه نمی شناسمش....این کاراگاه بازی ها چیه؟ خودت برو دم آژانس....آخ داره میاد خدافظ».
راه که افتادند،فالوده فروش چند قدم دوید و صدا زد:«آقامنصور...بقیه ی پولت». ولی نه راننده شنید و نه مسافر.
ژیلا تقی زاده
تابستان 86
۹ ماه زندگی
تعبیر تو از ۹ ماه زندگی در وجود مادرت چیه؟
لک لکی بر دیوار خانه ام به روزه....سر بزنید...تنهام...اونجا غریبم
هیشکی صدای منو نمی شنوه؟...........ژیلا
......................................................................................
چهار
...................................................................
احــسان صدايش راپايين آورد و تلفن رابه دهانش چســباند : « آخه مهردادجان مخ منو خورده انقد ميگه خيابون كهنه رباط كجاس».مهرداد كمي ساكت ماندوبعد گفت:«تا حالا نشنيدم!... طرفاي رباط كريمه ؟ » . احسان پشت سرش را پا ييد و گفت : « نه بابا تو خوابش بوده ... ماماني نصرت كه برات گفته» .مهرداد مطمئن بود «دشت پريشان » را جايي شنيده ولي كهنه رباط را، نه . با صداي باز شدن در احسان صدايش را بالا برد و خنديد كه:«خب يه شب پاشو بيا اينجا مهندس جون.... هم خواهرتو ببين ،هم يه دستي به كامپيوتر مون بزن».مهشيد آمد بالاي سراو؛ پيراهن نيم شكافته اي توی دستش بود.مهيار جلو دويــد كه : « بابا به دايي بگو حداقــل پونصد مــگ رم ميخوايم ... شايــدم بيشتر..صدوشصت گيگ هارد...با... ». مهشيد نخي را با دندان چيد وبه مهيار گفت:«بايد سي پي يو عوض كنيم...حالا صبر كن ببينيم چي ميگه».
به پیشنهاد دوستی میخوام گاهی از دیگران داستان بذارم...ژیلا
................................................................................
توی خونه صداش می کنیم ،نازی
یک
منشي از لاي در سرش را برده بود تو تا به دکتر بگويد خانمي آمده که زن
سراسيمه و هول منشي را کنار زد و از لاي در خودش را از لاي در انداخت تو و
منشي نفهميد که چه شده و بيمارِ روي تختِ معاينه لخت از ترسش نيم خيز شد و
دکتر حيرت زده گوشي اش را انداخت دور گردنش و داد زد چه خبره خانم و منشي
که دهانش باز مانده بود مي خواست توضيح بدهد اما نمي توانست و هي بال بال
مي زد و صداش در نمي آمد و زن گريه مي کرد فقط گريه مي کرد و مدام مي گفت
بچه م آقاي دکتر بچه م و بچه به بغل همانجا روي صندلي چرمي وارفت روي صندلي
و دکتر پردة جلو تخت را کشيد و رفت طرف ميزش و گوشي را پرت کرد روي ميز که
صداي بلندي داد و داد زد خانم منشي صد بار گفتم کسي بدون اجازه نياد تو و
منشي که از ترس دهانش باز مانده بود باز نزديک بود بزند زير گريه و تا گفت
اين خانم خودشون زن با گريه حرفش را بريد و گفت تقصيرِ منه آقاي دکتر تو رو
خدا رحم کنيد بچه م از دستم رفت و بچه را که پيچيده بود لاي پتو پيچيده بود
به سينه اش فشار داد و بغضش لاي پتو خفه شد که صداي قيژِ پرده آمد و منشي
بيمار را ديد که پرده را کنـار زده و همانطـور که دکمة آخـر پيراهنش را مي
بست لخ لخ کنـان با کفشِ پاشنه خواب رفت سمتِ در و حتماً شنيد که دکتر گفت
ببخشيد آقا واقعاً ببخشيد اما توجهي نکرد و سرش را برنگرداند و از لاي در
که منشي هل داده بود تا راه باز کند بيرون رفت و منشي زير چشمي به دکتر زير
چشمي نگاه کرد و تا دکتر عصباني گفت بفرماييد در را تندي بست .