تبليغاتX
دفتر صد برگ
 

زردآلوی كال

به در كمدش مشت مي كوبيد.اين يك نشانه بود.نشانه اي آشنا كه بعد از سالها هنوز رنگ نباخته بود.از طرف رختكن شنيده مي شد.مهناز به همان طرف اشاره كرد:«خانم شهبازي اومده؟مگه مرخصي نداشت؟».كسي از آن طرف آزمايشگاه جواب داد:«هنوز نشناختيش؟».يكي دو دقيقه  بعد مهناز به رختكن رفت.خانم شهبازي كمدش را قفل كرده بود وبه درش مشت مي كوبيد تا وارسي اش كند.اين توهم رهايش نمي كرد كه بالاخره دزد به كمدش خواهد زد.طي سالها آن قدر درش را له و لورده كرده بود كه اگر براستي دزد مي آمد،با چاقو يا حتي يك ضربه مي توانست بازش كند.او مچ اش را ماليد و به طرف مهناز برگشت:«ببين دست و پرم چه ورمي كرده،اين لامصبم كه خوب قفل نميشه».مشت ديگري كوبيد.از جيب اش آجيل در آورد و به او داد.اين كارها برايش عادت هاي بيست ساله بود.

    

 

 

        

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |