تبليغاتX
دفتر صد برگ
 

               ۹ ماه زندگی

            تعبیر تو از ۹ ماه زندگی در وجود مادرت چیه؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 http://laklak.pib.ir/

لک لکی بر دیوار خانه ام به روزه....سر بزنید...تنهام...اونجا غریبم

هیشکی صدای منو نمی شنوه؟...........ژیلا

 

 

......................................................................................                

      چهار

...................................................................

        احــسان صدايش راپايين آورد و تلفن رابه دهانش چســباند : « آخه مهردادجان مخ منو خورده انقد ميگه خيابون كهنه رباط كجاس».مهرداد كمي ساكت ماندوبعد گفت:«تا حالا نشنيدم!... طرفاي رباط كريمه ؟ » . احسان پشت سرش را پا ييد و گفت : « نه بابا تو خوابش بوده ...  ماماني نصرت كه برات گفته» .مهرداد مطمئن بود «دشت پريشان » را جايي شنيده ولي كهنه رباط را، نه . با صداي باز شدن در احسان صدايش را بالا برد و خنديد كه:«خب يه شب پاشو بيا اينجا مهندس جون.... هم خواهرتو ببين ،هم يه دستي به كامپيوتر مون بزن».مهشيد آمد بالاي سراو؛ پيراهن نيم شكافته اي توی دستش بود.مهيار جلو دويــد كه : « بابا به دايي بگو حداقــل پونصد مــگ رم ميخوايم ... شايــدم بيشتر..صدوشصت گيگ هارد...با... ». مهشيد نخي را با دندان چيد وبه مهيار گفت:«بايد سي پي يو عوض كنيم...حالا صبر كن ببينيم چي ميگه».

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

به پیشنهاد دوستی میخوام گاهی از دیگران داستان بذارم...ژیلا

................................................................................

توی خونه صداش می کنیم ،نازی

یک

منشي از لاي در سرش را برده بود تو تا به دکتر بگويد خانمي آمده که زن

سراسيمه و هول منشي را کنار زد و از لاي در خودش را از لاي در انداخت تو و

منشي نفهميد که چه شده و بيمارِ روي تختِ معاينه لخت از ترسش نيم خيز شد و

دکتر حيرت زده گوشي اش را انداخت دور گردنش و داد زد چه خبره خانم و منشي

که دهانش باز مانده بود مي خواست توضيح بدهد اما نمي توانست و هي بال بال

مي زد و صداش در نمي آمد و زن گريه مي کرد فقط گريه مي کرد و مدام مي گفت

بچه م آقاي دکتر بچه م و بچه به بغل همانجا روي صندلي چرمي وارفت روي صندلي

و دکتر پردة جلو تخت را کشيد و رفت طرف ميزش و گوشي را پرت کرد روي ميز که

صداي بلندي داد و داد زد خانم منشي صد بار گفتم کسي بدون اجازه نياد تو و

منشي که از ترس دهانش باز مانده بود باز نزديک بود بزند زير گريه و تا گفت

اين خانم خودشون زن با گريه حرفش را بريد و گفت تقصيرِ منه آقاي دکتر تو رو

خدا رحم کنيد بچه م از دستم رفت و بچه را که پيچيده بود لاي پتو پيچيده بود

به سينه اش فشار داد و بغضش لاي پتو خفه شد که صداي قيژِ پرده آمد و منشي

بيمار را ديد که پرده را کنـار زده و همانطـور که دکمة آخـر پيراهنش را مي

بست لخ لخ کنـان با کفشِ پاشنه خواب رفت سمتِ در و حتماً شنيد که دکتر گفت

ببخشيد آقا واقعاً ببخشيد اما توجهي نکرد و سرش را برنگرداند و از لاي در

که منشي هل داده بود تا راه باز کند بيرون رفت و منشي زير چشمي به دکتر زير

چشمي نگاه کرد و تا دکتر عصباني گفت بفرماييد در را تندي بست .

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

روزنگاری می کنم در وبلاگی از آفتاب لاگ

اسمش رو گذاشتم(لک لکی بر دیوار خانه ام)

طبعا روزنگار رو باید تند تند به روز کنم..بهم سر بزنید که اونجا تنهام

http://laklak.pib.ir/

خوب باشین........ژیلا

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |