تبليغاتX
دفتر صد برگ

من و سهراب...... نجف دریا بندری

صبح ساعت هشت پشت ميز صبحانه مي‌نشينم. سهراب شير تليت مفصلي با «کورن‌فلکس» درست مي‌کند و مي‌خورد. باز هم درست مي‌کند ولي از عهدة تمام کردنش برنمي‌آيد؛ باقي مانده را من مي‌خورم.
هوا ابري و خنک است. قرار است طرف‌هاي ظهر فرانتس ما را با خودش به يک کشتي ببرد که جماعتي را براي گردش روي رود دانوب مي‌برد و برمي‌گرداند. فرانتس در يک دستة ارکستر روي کشتي ترومپت مي‌زند.
کنار پنجرة اتاق نهارخوري ميز تحرير کوچکي هست که يک خروار مجلة آلماني رويش تلنبار شده. فرانتس معتقد است که آشفتگي اين مجله‌ها نظم خاصي دارد که بايد حفظ شود؛ ولي او را راضي کرده‌ايم که به اندازة جاي يک کتاب و دفتر و دو تا دست و آرنج وسط ميز جا باز کنيم، براي اين که من بساط کارم را آن‌جا پهن کنم. خيال دارم «سرباز خوب، شويک» نوشتة نويسندة چک‌ «ياروسلاو‌هاشک» را ترجمه کنم. اسمش را گذاشته‌ام «سرباز دلاور شويک». اين همان کتابي است که قبلاً به اسم «مصدر سرکار ستوان» و بعداً به اسم «سرباز دلاور، شويک» ترجمه شده است. اما آن ترجمه‌ها ثلث متن اصلي هم نمي‌شوند. «شويک» يک اثر کلاسيک محسوب مي‌شود، و مانند غالب آثار کلاسيک قدري بي‌در و پيکر است. تمام هم نيست. ترجمه‌اش کار راحت و سرگرم‌کننده‌اي است. روز بعد از قتل فرديناند وليعهد اتريش در 1914 شويک در يک آبجوفروشي دربارة واقعة ترور اظهار نظر مي‌کند و مي‌گويد جنگ درپيش است، و مأمور پليس او را مي‌گيرد. حالا به اين‌جا رسيده‌ايم که توي زندان يک کارمند آبرومند دولت که به جرم بدمستي و اعمال منافي عفت زنداني شده مي‌خواهد خودش را دار بزند و شويک با گشاده‌دستي تمام کمربند خودش را براي اين کار به او مي‌دهد. ضمناً پيش‌بيني مي‌کند که فردا اسم کارمند توي روزنامه درمي‌آيد. شويک معتقد است که هرکس مست کند و کافه را به‌هم بزند فردا اسمش توي روزنامه درمي‌آيد؛ به کارمند آبرومند مي‌گويد تنها کاري که تو مي‌تواني بکني اين است که از زندان يک نامه بنويسي به روزنامه و بگويي خبري که درباة من منتشر شده هيچ ربطي به من ندارد و من هم با شخصي که اسمش توي روزنامه درآمده هيچ نسبتي ندارم. بعدهم بايد يک نامه به منزل خودت بنويسي که بريدة نامه‌ات را از توي روزنامه برايت نگه دارند تا وقتي زند‌اني‌ات را کشيدي و مرخص شدي بتواني نامة خودت را بخواني، چون اين ظاهراً تنها فايدة آن نامه است.
کشتي ازآن کشتي‌هاي رودخانه‌پيما است که پره‌هاي بزرگي تو قفسة سفيد اين‌ور و آن‌ورش دارد. عين کشتي مارک‌توين نيست، ولي بايد مال اوايل قرن باشد. ظاهراً در اواسط قرن هم‌ کف راهروها و سالن‌هايش را لينوليوم فرش کرده‌اند.
ما جزو آخرين مسافرها هستيم. مي‌رويم قاطي مسافرهاي روي سينه مي‌نشينيم. دستة ارکستر دارند بساطشان را داير مي‌کنند. سه‌چهار طبل کوچک و بزرگ سياه براق با چفت‌وبست‌هاي فولادي و چند سنج برنجي روي سه‌پايه و چهار‌پايه نصب شده‌اند. يک «بيس» هم به ديوار تکيه دارد. ابزاري است به شکل ويوليون ولي بلند‌تر از قد آدم، با شکم متورم. مسافرها جماعت بي‌شکلي هستند. صفت بارزشان بد‌ترکيبي است. کله‌ها گنده، صورت‌ها پهن، چشم‌ها بي‌رنگ و دور از هم، بيني‌ها درشت و نتراشيده، دهن‌ها بي‌لب، چانه‌ها سنگين، قدها متوسط، هيکل‌ها قناس. انگار عنصر روستايي بر مردم اروپا مسلط شده است. از بورژوازي ظريف و لطيف اثري به چشم نمي‌خورد؛ اشرافيت مدت‌ها است ناپديد شده است ـ روي عرشة کشتي، البته.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |