تبليغاتX
دفتر صد برگ
به روزم...اساسی     http://jilaflor.blogfa.com/

                              http://laklak.pib.ir/

تو رو خدا به این سایت هام سر بزنین حالا درست که در دسترس نیستم

ولی به حیات وبلاگی ادامه دادم دیگه....ژیلا 


خواب به خواب- محمد بهارلو

انگشتش را روى گونه‏ام حس كردم. گمانم اولش روى پيشانى، ميان ابروها، بود. داشتم خواب مى‏ديدم. كشيدش پايين تا گوشه لب‏هايم. بعد كه بوى خنكِ گلِ ميخك هم توى بينى‏ام پيچيد پلك‏هايم را باز كردم. نور چشمم را زد. سرم را روى بالش، رو به پنجره، چرخاندم و از لاى پلك‏ها ديدم كه روى صندلىِ گهواره‏اىِ خيزرانى نشسته؛ همان‏جايى كه شب‏هاى قبل مى‏نشست. پشتِ پنجره آسمان تاريك بود.
 - داشتى تو خواب گريه مى‏كردى.
 با پشتِ انگشت گونه‏ام را ماليدم. خيس نبود. خنده روى لبش بود. شايد داشت شوخى مى‏كرد. سرم سنگين بود. از قرص‏هايى بود كه خورده بودم. به چراغِ سقف كه حبابش شكسته بود اشاره كرد و گفت: چه‏طور خوابت مى‏برد زير اين نور؟
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |