http://laklak.pib.ir/ این وبلاگها هم به روزه![]()
تو فقط بگو چَشب
چند سال عاشق امیر بودی؟ حسابش را داری. پانزده سال. این پنج سال آخر که صیغه اش شدی، با خودت گفتی:« دیگه راحت شدی سپیده»
بچه ها را خوابانده ای و غذا حاضر. امیر از راه نرسیده می رود توی اتاق. بی این که نگاهت کند. می فهمی خمار است. هر وقت صدا می زند:« رویا» می دانی باید برایش زغال آتش کنی. بعد از پشت در بوی تریاک می آید. ولی تو هیچ وقت توی اتاق نمی روی. هیچ وقت.
یک بارکه گفتی:« ترک کن امیر» با لگد زد توی شکم ات. بچه روی تخت بیمارستان سقط شد و تو فهمیدی هنوز امیر رویا و بچه های خودش را بیشتراز تو دوست دارد. ولی هر وقت می گفت:« سپیده» می دانستی خمار است و باید بروی برایش بخری.