تبليغاتX
دفتر صد برگ

http://jilaflor.blogfa.com/     به روزم

http://laklak.pib.ir/     به روزم      

 


یک دروغ،چهل دروغ

« آشفته روانم»

پرستار با شنیدن این جمله سرش را بلند کرد. سرش را از روی کاغذی بلند کرد که بینی اش را به آن چسبانده بود تا بلکه حروف را بی عینک ببیند و حتی بخواند. توده ی مه آلودی جلویش ایستاده بود. پرستار دو دستی روی پیشخوان و کاغذهای پخش و پلا و دور و بر تلفن و روی صندلی ها را گشت تا عینکش را از زیر ملافه ای بیرون کشید. گربه ی لمیده ی روی ملافه از جایش تکان نخورد. توده ی مه آلودِ منتظر، ناگهان روشن و شفاف شد. چهل ساله می زد. موهای چربِ چربش به شدت با شانه عقب رفته بود و لا به لای شیارهای ایجاد شده، برق می زد. ریش دو سه روزه اش، خاکستری. شال گردن را روی یقه ی پوستی پالتویش سه دور پیچانده بود و ریشه هایش رسیده بود تا زیر زانوها. شال گردنِ چرک، روی پالتوی کهنه، آن هم وسط تابستان. پرستار تلاش نکرد از روی پیشخوان خم شود، وگرنه دم پایی های لاستیکیِ او را می دید که از پاچه های شلوار سربازی اش بیرون تر بودند. حتی چمدان او را می دید که مُهرهای فرودگاه ها و گمرک های هفت قاره ی جهان رویش خورده بود و درش را با طنابی بند و بست کرده بود. با این حال ده ها جوراب و آستین و صدها کاغذ از لایش زده بودند بیرون.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |