تو رو خدا ببخشين كه حروف قره قاطيه![]()
![]()
....ژيلايي با قالب سابق
راستي نقاشي هام به روزه ![]()
![]()
![]()
جراح انگليسي وارداتاق عمل شد.چندبارگفته بود:«احتمال موفقيت اين عمل....در بهترين حالت..يك به دهه».به دختربچه ي بيهوش نگاه كرد؛ده ساله بودوايراني.پرستارها آماده بودندوتيم جراحي كامل.
بعداز پنج ساعت تلاش،ضربان قلب بچه كندشد و كندتر؛سرعت، دادن و گرفتن پنس و قيچي هم تند شد و بعد كند و كندتروناگهان همه دريافتند او مرده است.دستگاه هارا
قطع كردند و جراح با تاسف از اتاق عمل خارج شد.ساعتي بعد،فريبا كهل،مادر دختربچه،
خبر را شنيده بود و به طرف ماشين اش دويد.درميان مه غليظ لندن به سوي خانه اش راند.
چراغ همسايه هاي ايراني اش هنوز روشن بود.زنگ شان رازد.مي خواست بگويد كه سيمين كوچولوراازدست داده.مهرناز در را بازكردوفريباباديدن او به گريه افتاد.مهرناز
بغل اش كرد و به هوشنگ نگاه كرد.همه چيز را فهميدند.همسرسابق هوشنگ هم آنجا
بودوسردرنمي آوردچه خبراست.
روزبعد،كارمند پير سردخانه داشت اسامي را كنترل مي كرد.رسيد به كشوي«سيمين كهل،
ده ساله،ايراني»آن را كشيد.كيسه ي روي جنازه،درمحل بيني و دهان عرق كرده بود.فريادكارمند سردخانه در تمام بيمارستان پيچيدكه:«اين بچه هنوز زنده اس!...دكترو
خبر كنين».قلم و كاغذ را انداخت و به طرف آيفون دويد.
********************
سيمين كهل،كاغذهايش را لاي كتاب«آرش كمانگير»گذاشت و به جمع نگاه كردتاشايد
كسي چيزي بگويد.خانم شريف زاده سكوت راشكست:«خيلي عجيب بود!واقعا ماجراي مرگ و زندگي دوباره ي شماخانم كهل، ارزش شنيدن داشت...خب چراساكتين؟به شب