تبليغاتX
دفتر صد برگ

                      داستان ماهی طلایی

                                                     یا

                  پسری که می خواست برود برای پدرش دارو پیدا کند

                             ولی نمی دانست چه طور و از کجا

 

 

امروز دیگر داستانم را می نویسم. یعنی همین الان دارم می نویسمش. همه چیزش توی ذهنم آماده ست. شاید از آن جا شروع کنم که پیرمرد از دست پسرش ناراحت شد یا عصبانی شد یا چون باورش نمی شد او این کار را کرده بهت زده شد. نه . می توانم از آخرش شروع کنم که پسر وقتی پدرش را از دور دید اشک توی چشم هایش جمع شد. البته باد می آمد و چشم هایش را سوزاند. اصلا مگر این پسر اسم ندارد؟ می توانم از اسمش شروع کنم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |