امروز دیگر داستانم را می نویسم. یعنی همین الان دارم می نویسمش. همه چیزش توی ذهنم آماده ست. شاید از آن جا شروع کنم که پیرمرد از دست پسرش ناراحت شد یا عصبانی شد یا چون باورش نمی شد او این کار را کرده بهت زده شد. نه . می توانم از آخرش شروع کنم که پسر وقتی پدرش را از دور دید اشک توی چشم هایش جمع شد. البته باد می آمد و چشم هایش را سوزاند. اصلا مگر این پسر اسم ندارد؟ می توانم از اسمش شروع کنم.