تبليغاتX
دفتر صد برگ
 

من پنجم شدم از بین پنجاه و خرده ای نفر

http://kooliha.blogfa.com/

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 8:5 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

http://laklak.pib.ir/                  به روز شد

http://jilaflor.blogfa.com/        به روز شد


کیسه بوکس

تنها نشسته بود و موبایلش افتاده بود دم دستش روی ملافه. زنگ خورد. نام و عکس سپیده را دید و جواب داد که:« چن بار میخوای زنگ بزنی؟ دیگه تموم شد. من و تو برای هم ساخته نشدیم.بازم گریه می کنی؟ داری شکنجه ام میدی سپیده. مگه حرفامونو نزدیم؟ بذار از ذهن هردومون پاک بشه.بهت نمی گم کی پرواز دارم که نیایی فرودگاه. این جوری برای هردومون بهتره. منم هرگز فراموشت نمی کنم خودت می دونی» و قطع کرد. کلافه بود:« اه دختره ی آوویزون. گفته بودن فرتی لاو می تکونه ها منِ خر به گوشم نرفت»

دوباره موبایلش زنگ زد. نام و عکس مهندس آشتیانی را دید و بلافاصله برداشت:« سلام عرض می کنم مهندس. داشتم می گرفتم تون پیش دستی فرمودین باز  شرمنده ام کردین. تیم طراحان ما امروز پروژه ی شما رو شروع کردن. البته. همیشه حق با مشتریه می دونین که شعار ما اینه. شما چرا تشریف بیارین ؟با فایل پی دی اف می فرستم ملاحظه کنین. هدف ما جلب نظر شماس . البته که این طوره. به ما اعتماد کنین مطمئن باشین طرحی که تیم ما ارائه میده با هیچ کدوم از برندهایی که تا حالا دیدین قابل مقایسه نیست. لطف فرمودین. روز خوش»قطع کرد.  پا شد مشت ها را توی هوا تکان داد:« مرسی. این درسته. مهندس نگو بگو باقلوا. پخمولک  ندیده نشناخته پولم ریخته به حساب.ای ول...»

رفت چای ریخت و برگشت. موبایلش زنگ زد. نام و عکس رضا را دید. دست دست کرد و برداشت:« رضا جان. روزت تابناک. نه نه کاملا به موقع ست. تمرکز من با صداهای این جهانی به هم نمی خوره. بهم نگو استاد من همیشه جویای علمم. رضاجان تو به پاکسازی درونی ادامه بده. من مدتی نیستم. باید به عالم بالا سیر کنم. کی و کجاش دست ما نیست. برگشتنم رو همه تون متوجه می شید. سپاسگزارم. باید برم گزیری نیست. خب روزت تابناک » و قطع کرد:« بمیرم واسه ات که اینقده دامبولی»

چای را پر سر و صدا هورت کشید و شماره ای گرفت. صدایش را بم وکلفت کرد:« کشته ی مرامتیم وردار.دِ وردار گاز کربنیک. دِ میگم وردار»کسی گوشی را برداشت وبلافاصله قطع کرد. دوباره همان شماره را گرفت و صدایش را بالاتر برد:« همه رو فیوز می گیره مارو پفیوز. ما که اِند این سیاکاریا ییم تو گاراژ تو یکی موندیم به مولا. باشه. آدم زیر آب کبریت آتیش کنه ولی ضایع نشه. اونم جلوی تو دودره بازِ پا چراغی. تو که وجودشو نداشتی چرا پول قرض گرفتی؟ باز ور نمیداری؟ باشه دارم برات».قطع کرد و مشت کوبید به کیسه بوکس چرک.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

                      داستان ماهی طلایی

                                                     یا

                  پسری که می خواست برود برای پدرش دارو پیدا کند

                             ولی نمی دانست چه طور و از کجا

 

 

امروز دیگر داستانم را می نویسم. یعنی همین الان دارم می نویسمش. همه چیزش توی ذهنم آماده ست. شاید از آن جا شروع کنم که پیرمرد از دست پسرش ناراحت شد یا عصبانی شد یا چون باورش نمی شد او این کار را کرده بهت زده شد. نه . می توانم از آخرش شروع کنم که پسر وقتی پدرش را از دور دید اشک توی چشم هایش جمع شد. البته باد می آمد و چشم هایش را سوزاند. اصلا مگر این پسر اسم ندارد؟ می توانم از اسمش شروع کنم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

داستان من در سایت کولی ها( زیر نظر منیرو روانی پور)

 

http://kooliha.blogfa.com/page/23.aspx

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

به روزم       

اینم به روزه   


خواب جهان

زن هنوز داشت گريه مي كرد. دكتر را كه ديد بلند شد رفت طرفش:«آقاي دكتر پسرم كِي به هوش مياد؟»

دكتر همان طور كه مشغول پرونده اي بود گفت:« اصلا نمي تونم چيزي بگم، تمام علائم حياتي رو داره،

تو كُما نيست،مثل آدميه كه خوابه ولي بيدار نميشه» راه افتاد. زن آستين او را گرفت:«پس آخه چيكار

بايد كرد دكتر؟» و او نگاهش كرد كه:« ما به تحقيق بيشتري نياز داريم، شمام اين قدر بي تابي نكنين

خانم، خوابه ديگه، اين جام كه مواظبش هستن، برين خونه يه كم استراحت كنين» دختري كه آن ها را

مي پاييد با رفتن دكتر جلو آمد:« سلام خانم، من گيسو هستم، همكار پسرتون» زن دست به زانو

نشست:« شما با جهان تو تاتر بودين؟چطو.ر بود؟ اونجا حالش بد نمي شد؟ اين آخري ها جهان خيلي

عوض شده بود، هيچي نمي خورد، يه بند تو خودش بود» گيسو سر تكان داد. خواست خيال او را راحت

كند.گفت:«چرا  مام فهميده بوديم ، سر تمرين گاهي چيزايي مي گفت كه كارگردان يكي دو دفه عصباني

شد، ولي» ولي حرفش را تمام نكرد. مادر جهان گوش نمي كرد. ضعف داشت. از خستگي وگريه  زياد. از

اول هم راضي نبود جهان برود براي بازيگري تاتر.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

  تو رو خدا ببخشين كه حروف قره قاطيه....ژيلايي با قالب سابق

راستي نقاشي هام به روزه     


 جراح انگليسي وارداتاق عمل شد.چندبارگفته بود:«احتمال موفقيت اين عمل....در بهترين حالت..يك به دهه».به دختربچه ي بيهوش نگاه كرد؛ده ساله بودوايراني.پرستارها آماده بودندوتيم جراحي كامل.

بعداز پنج ساعت تلاش،ضربان قلب بچه كندشد و كندتر؛سرعت، دادن و گرفتن پنس و قيچي هم تند شد و بعد كند و كندتروناگهان همه دريافتند او مرده است.دستگاه هارا

قطع كردند و جراح با تاسف از اتاق عمل خارج شد.ساعتي بعد،فريبا كهل،مادر دختربچه،

خبر را شنيده بود و به طرف ماشين اش دويد.درميان مه غليظ لندن به سوي خانه اش راند.

چراغ همسايه هاي ايراني اش هنوز روشن بود.زنگ شان رازد.مي خواست بگويد كه سيمين كوچولوراازدست داده.مهرناز در را بازكردوفريباباديدن او به گريه افتاد.مهرناز

بغل اش كرد و به هوشنگ نگاه كرد.همه چيز را فهميدند.همسرسابق هوشنگ هم آنجا

بودوسردرنمي آوردچه خبراست.

روزبعد،كارمند پير سردخانه داشت اسامي را كنترل مي كرد.رسيد به كشوي«سيمين كهل،

ده ساله،ايراني»آن را كشيد.كيسه ي روي جنازه،درمحل بيني و دهان عرق كرده بود.فريادكارمند سردخانه در تمام بيمارستان پيچيدكه:«اين بچه هنوز زنده اس!...دكترو

خبر كنين».قلم و كاغذ را انداخت و به طرف آيفون دويد.

                                          ********************

سيمين كهل،كاغذهايش را لاي كتاب«آرش كمانگير»گذاشت و به جمع نگاه كردتاشايد

كسي چيزي بگويد.خانم شريف زاده سكوت راشكست:«خيلي عجيب بود!واقعا ماجراي مرگ و زندگي دوباره ي شماخانم كهل، ارزش شنيدن داشت...خب چراساكتين؟به شب

شعر بپردازيم»
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

به روزم               http://jilaflor.blogfa.com/

                           http://laklak.pib.ir/

 


چشمه پری

زیر درخت بزرگ تاوی ترمز کرد.از پشت فرمان بیرون آمد و هر چهارتا در را باز گذاشت. باد منطقه را دور زد و گرمای توی ماشین را با خودش برد. خیسی یقه، پس گردنش را سوزاند.

لپ تاپ را روی در صندوق عقب باز کرد وبه نقشه ی منطقه  نگاه کرد« خب، این درخت تاوی، من از شمال شرق اومدم که  شارستان بود. این جا فقط یه راه هس!پس حالا حالاها باید برم» دست را سایبان کرد روی پیشانی. روبرویش، دشت زیر آفتاب منتظر بود. باز به لپ تاپ نگاه کرد« پس کو این منطقه ی هزار کوهساران!؟ این جا که دشت مسطحه! چی می گفت پس این مهندس پیمان!»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

http://jilaflor.blogfa.com/     به روزم

http://laklak.pib.ir/     به روزم      

 


یک دروغ،چهل دروغ

« آشفته روانم»

پرستار با شنیدن این جمله سرش را بلند کرد. سرش را از روی کاغذی بلند کرد که بینی اش را به آن چسبانده بود تا بلکه حروف را بی عینک ببیند و حتی بخواند. توده ی مه آلودی جلویش ایستاده بود. پرستار دو دستی روی پیشخوان و کاغذهای پخش و پلا و دور و بر تلفن و روی صندلی ها را گشت تا عینکش را از زیر ملافه ای بیرون کشید. گربه ی لمیده ی روی ملافه از جایش تکان نخورد. توده ی مه آلودِ منتظر، ناگهان روشن و شفاف شد. چهل ساله می زد. موهای چربِ چربش به شدت با شانه عقب رفته بود و لا به لای شیارهای ایجاد شده، برق می زد. ریش دو سه روزه اش، خاکستری. شال گردن را روی یقه ی پوستی پالتویش سه دور پیچانده بود و ریشه هایش رسیده بود تا زیر زانوها. شال گردنِ چرک، روی پالتوی کهنه، آن هم وسط تابستان. پرستار تلاش نکرد از روی پیشخوان خم شود، وگرنه دم پایی های لاستیکیِ او را می دید که از پاچه های شلوار سربازی اش بیرون تر بودند. حتی چمدان او را می دید که مُهرهای فرودگاه ها و گمرک های هفت قاره ی جهان رویش خورده بود و درش را با طنابی بند و بست کرده بود. با این حال ده ها جوراب و آستین و صدها کاغذ از لایش زده بودند بیرون.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

http://laklak.pib.ir/                این وبلاگها هم به روزه

http://jilaflor.blogfa.com/


 

تو فقط بگو چَشب

چند سال عاشق امیر بودی؟ حسابش را داری. پانزده سال. این پنج سال آخر که صیغه اش شدی، با خودت گفتی:« دیگه راحت شدی سپیده»

بچه ها را خوابانده ای و غذا حاضر. امیر از راه نرسیده می رود توی اتاق. بی این که نگاهت کند. می فهمی خمار است. هر وقت صدا می زند:« رویا» می دانی باید برایش زغال آتش کنی. بعد از پشت در بوی تریاک می آید. ولی تو هیچ وقت توی اتاق نمی روی. هیچ وقت.

یک بارکه گفتی:« ترک کن امیر» با لگد زد توی شکم ات. بچه روی تخت بیمارستان سقط شد و تو فهمیدی هنوز امیر رویا و بچه های خودش را بیشتراز تو دوست دارد. ولی هر وقت می گفت:« سپیده» می دانستی خمار است و باید بروی برایش بخری.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 5:45 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

                                                             http://jilaflor.blogfa.com/

                                                           http://laklak.pib.ir/        

 

 ناری بانو

     شنیدیم چو افتاده:« باز شکمش اومده بالا».می دانستیم دیگر هشتادو چند سالش است.همین ناری بانو. ولی همه دیدیم. همه ی برزین آبادی ها. نگاه کوه کردیم ببینیم آتش هر سه تا قله روشن است، یا نه. بعضی هایمان گفتند:« خدا خودش به خیر کنه».آتش کوه هزارساله ست. بلکه بیشتر. فقط وقتی کم می شود و به دود می افتد که خبری باشد.

                                                    

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

رومانم مجوز ارشاد گرفت............به نام:

جیبی پر از بادام و ماه

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

نمیدونم چرا حروف قره قاطیهببخشید تو رو خدا

ضمنا به روزم    http://jilaflor.blogfa.com/

                    http://laklak.pib.ir/

 

 

 


دانه ی گمشده ی انار

کف دستم مستطیله با انگشت های بلند.خب البته که دلم میخواد دوستم داشته باشن.

ولی تا این سن و سال موندم تنها.حتی نوه ای ندارم که یادم کنه و صدای شادش

 نشت کنه تو خونه یا دست کم بهم زنگ بزنه.میدونم از همه چی جا موندم؛

حرفی نیس خودم خواستم.رفقامم دور و ورم رو نگرفتن؛اون موقع ها چقدر بهش نیاز داشتم.

هنوزم دارم.حالام فقط نقاشی هایی که می کشم اونم گه گداری،ای یه کم بهم امید میده.

هنوز پیرمرد نشدم،تازه شصت ویک سالمه.اگه به رفقای قدیم سر بزنم و حواسم رو جمع کنم

شاید با یکی آشنا بشم وشایدحتی عاشقش شدم.مگه چیه؟می دونم چون گوشه گیر بودم

 از اولم دخترا زیاد طرفدارم نبودن.اونا با بر و بچه های دانشکده می رفتن آبجوو

 پپسی بالا می انداختن، من می رفتم به کبوترا دونه می دادم.یا زلفاشونو تاب می دادن

 و بزک می کردن که من نقاشی شون کنم بعد تقدیمش می کردن به یه پسر دیگه.

    

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

ببخشید که آخر داستان رفته توی همضمنا هر دو وبلاگ

 به روزم                 http://jilaflor.blogfa.com/

 

                 http://laklak.pib.ir/

 

 

.............................................................

پنج

...................................................................          کرایه های مسیری میدان گمرک ازخیابان مولوی می رسیدند وبه ردیف  درایستگاه منتظرمی شدند. با وجود جمعیت ،ولی نمی شد کسی زیاد معطل شود

و ماشین پیدا نکند . خانم امینیان بعد از چند سوال مرخصی مهشید راامضا کرده بود. احسان فکرمی کرد اوحداکثرتادوازده متری دوم می رود؛ولی حالا او طرف

دیگرتهران میان فریاد راننده هاهاج وواج مانده بود . مسافران برای میدان گمرک و میدان قزوین سوار می شدند . مهشـید دو به شک بود که به بیمارســـتان فارابی برود،یا نه. ساعتش را چند بار پشت سر هم نگاه کرد . نمیدانست درآن بیمارستان

درندشت دنبال چه کسی بگردد . لحظه ای ، کلافه تکیه داد به موتوری که گوشه ای پارک بود؛داشت منصرف می شد ومی خواست برگردد.ازمیان جمعیتی که پر

سر و صدا می آمدند و ما شینهائی که همه میدا نستند به کجا می روند ، کــسی را

نمی دید که مثــل خودش نداند کجا میخواهد بــرود و چه پرسشی دارد. یک لحظه چشمش به لباسی لاجوردی خورد.ازمیان چند نفرراهش را باز کرد.زنی داد زد:

« بروته صف خانوم ». راننده ی مینی بوس فریاد زد :« گمرک رباط کریم ، بپا عوضی سوار نشی ».

         


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

به روزمhttp://jilaflor.blogfa.com/

به روزمhttp://laklak.pib.ir/


 

فالوده با گلاب و آبلیمو

 

کمربند ایمنی را بست و سوییچ را چرخاند.مسافر با موبایلش مشغول بود و جاکن شدن ماشین، مختصر تکانی به او داد.خواست چشم غره برود که چشمش افتاد به چروک های خشن پس گردن راننده.صدایش را پایین نیاورد و گفت:«....اصلا میدونی چیه.....نمی خوام پیرهن های«کریستین دیور» یقه کراواتی شو اتو کنم که پوست با ارزش گردن آقا...یه موقع خدانکرده آفتاب نخوره. کی میگه؟حالم از هرچی سهام و بیزینس و دلاره بهم میخوره......».راننده دستی به پس گردنش کشید.صورت تپل مپل و ده من آرایش کرده ی مسافر را نگاه کرد و بلافاصله رفت تو کوک چراغ قرمز و ترمز.مسافر این بار تکان نه چندان مختصری خورد و موبایلش را گذاشت روی گوش دیگرکه:«بله میدونم...خلایق هرچه لایق....به جهنم من ماشین گرون نمیخوام که آب تو دلم تکون نخوره......فقط یه ماشین معمولی باشه..... ولی به دل خوش بشینیم توش بگیم بخندیم.....اه چرا هیشکی حرفمو نمی فهمه؟».راننده به روکش نیمدار ماشین اش نگاه کرد؛ فکر نمی کرد هنوز این ماشین ها طرفدار داشته باشند.با اینکه چندسالی می شد که موهایش سفیده سفید بود،ولی محض خاطر مسافرش،قیقاژی هم داد.مسافر به آینه ی جلو نگاه کرد که راننده نگاهش می کرد.با دست پر النگو بیرون را نشان داد که:

«آقا بزن کنار بی زحمت دوتا فالوده بگیر....هلاک شدیم از گرما».راننده بی اختیار به یاد گذشته ها داشت می پرسید:« با گلاب و آبلیمو؟». که مسافر حرفش را تمام کرد:«با گلاب و آبلیمو باشه..».راننده که رفت باز موبایل را چسباند به گوشش:« بله از همون مسیر رفتیم...فرستادمش بره فالوده بگیره....ای بابا....با گلاب و آبلیمودیگه...نه صورتشو کامل ندیدم ولی از پشت سر که راه رفتنش اصلا شبیه آقا منصور نبود....اگرم بود چون پیر شده من دیگه نمی شناسمش....این کاراگاه بازی ها چیه؟ خودت برو دم آژانس....آخ داره میاد خدافظ».

راه که افتادند،فالوده فروش چند قدم دوید و صدا زد:«آقامنصور...بقیه ی پولت». ولی نه راننده شنید و نه مسافر.

                                                                               

                                                                        ژیلا تقی زاده

                                                                        تابستان 86

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 http://laklak.pib.ir/

لک لکی بر دیوار خانه ام به روزه....سر بزنید...تنهام...اونجا غریبم

هیشکی صدای منو نمی شنوه؟...........ژیلا

 

 

......................................................................................                

      چهار

...................................................................

        احــسان صدايش راپايين آورد و تلفن رابه دهانش چســباند : « آخه مهردادجان مخ منو خورده انقد ميگه خيابون كهنه رباط كجاس».مهرداد كمي ساكت ماندوبعد گفت:«تا حالا نشنيدم!... طرفاي رباط كريمه ؟ » . احسان پشت سرش را پا ييد و گفت : « نه بابا تو خوابش بوده ...  ماماني نصرت كه برات گفته» .مهرداد مطمئن بود «دشت پريشان » را جايي شنيده ولي كهنه رباط را، نه . با صداي باز شدن در احسان صدايش را بالا برد و خنديد كه:«خب يه شب پاشو بيا اينجا مهندس جون.... هم خواهرتو ببين ،هم يه دستي به كامپيوتر مون بزن».مهشيد آمد بالاي سراو؛ پيراهن نيم شكافته اي توی دستش بود.مهيار جلو دويــد كه : « بابا به دايي بگو حداقــل پونصد مــگ رم ميخوايم ... شايــدم بيشتر..صدوشصت گيگ هارد...با... ». مهشيد نخي را با دندان چيد وبه مهيار گفت:«بايد سي پي يو عوض كنيم...حالا صبر كن ببينيم چي ميگه».

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

سه

...................................................................

        احسان داشت برنامه ي تابستاني موسسه را زير و رو مي كرد. يك تور گردشگري به«غاررودافشان»گذاشت وتورديگري به«ماسوله و قلعه رودخان». به مهشيد اصرار نمي كرد اين تور رادوباره بيايد . آن وقت ها پا نصد پله ي قلعه رودخان را مهيار و ميران با بگو بخند بالا برده بودندش.در هواي شرجي و همه شان خيس عرق ؛ خربزه اي در كوله پشتي ميران لق لق مي خورد . اومي گفت: «خربزه رو اون بالا به افتخار مامان قاچ مي كنيم».

 

       


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

دو

...................................................................

          خانم زمردي وارد كتابخانه شد.اول مهشيد را پاييد .مهشيدي كه با لبخندي نامفهوم ساعات كارش را پر مي كرد و در سرش چه مي گذشت،خدا مي دانـست. همين روحياتش بود كه خانم زمــردي و خانم امينــيان را هرروز سرگرم پچ پچي دلچسب مي كرد.كم حرفي ودستــپاچگي اش را مي گذاشـتتند به حساب بلاهتش.

ناديده مي گرفتند كه او تقريبا جاي كتابها را حفظ است و نيمي ازبرگه دان ها را با مشخصات از بر دارد . زياد پيش مي آمد كه پشت قفسه ها دست دست كند و كتابي را ورق بزند بي اينكه بخواندش.يك بار از همان پشت صداي خانم زمردي را شنيد كه:«عزاداره كه باشه ...  سه سال گذشته ديگه تمومش كنه ... نه خانـوم خودشوميزنه به اون راه...انقد غیظ ام ميگيره يه موقع ها سرشوميذاره رومیزش به گريه كردن».صداي خانم امينيان هم آمد كه: « انگار اصلا رگ نداره ... انقد بهش ميندازيم باز فرداش مياد تا از راه نرسيده ، سلام سلام چه خبر؟....يكي نيس بگه هيچي چه خبر؟خيلي حواس داره...هي ميگه بدين كمكتون كنم».مهشيدخودش را به نشنيدن زد ولي اشكش ريخت روي چين مقنعه اش.با چندجلد«تاريخ تمدن » به طرف ميزش رفت.با همان لبخند گفت:«خانم زمردي...چندتا كارت مشخصات دارين؟ مي خواستم...».او هم همان طور كه به دستهاي ورقلمبيده اش كرم مي زد چشم غره رفت كه:«چرا از انبار درخواست نمي كنين؟خودم اينا رومیخوام». پشت چشم نازك كرد و اشاره اي معني دار به خانم امينيان.

       


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

يك

...................................................................          «بي كار نشستي خانم كوشيار؟».بي كار نبود؛داشت به تلنبار كتابها نگاه مي كرد ببيند از كجا بايد شروع كند.صداي رييس كتابخانه مغزش را مي خورد. روزي هـــزاربار به خودش لعنت مي فرستاد ؛ مهشيد كوشيار چهل ساله ؛ لعنت مي فرستاد كه مربي گري مهد كودك را ول كرد و حالا بايد كــنايات رييس اش خانم امينيان را ناديده بگيرد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

    لباس ات را بايد خودت بخري.سبز تيره با كلاهي كه دورتادورش،كش مي  خورد. درست هم رنگ لباس جراح ات. اول صبح، ناشتا، پرستار مي آيد كه:     « بپوش».درجه مي گذارد ؛ تب نداري.كارگري تخت چرخ دار را هل مي دهد تووشماره ات را صدا مي زند.همان شماره اي كه پرستار دارد كنار اسم ات مي نويسد؛روي نوارچسبي.هم اتاقي ها دورت جمع مي شوند.با نگاه بدرقه ات مي كنند.گاهي چيزي مي گويند يا دعايي.دراز مي كشي روي تخت.پرونده ات را مي گذارند روي شكم ات.شماره را مي چسبانند دور مچ ات. پرستار بي اينكه پرسيده باشي مي گويد:«بيرون مياي بيهوشي......شماره مي زنم اشتباهي نبرن ات بخش هاي ديگه،گم ات كنيم».ميداند كه نميداني اگراز عمل زنده در  نيامدي،  اين شماره مي خورد به پرونده ات تا اشتباه نشوي با بيمار ديگري،چون قيافه ات عوض مي شود. كارگرتخت را راه مي اندازد.رديف لامپ هاي مهتابي از بالاي سرت مي گذرند.ردشان را كه بگيري،مي فهمي كدام طرفي داري مي روي.اگر سرت را به چپ و راست بگرداني ، از اسم اتاق ها مي فهمي داري نزديك مي شوي.اتاق پرستاران.اتاق ايزوله.رختكن جراحان.اتاق عمل.

     تخت و تو را به شدت از لاي در مي سراند تو.همان طور كه چرخ ملافه هاي چرك را... يا... چرخ غذاي بيماران را.با ورودت همه شماره ات را مي دانند. تو شماره اي هستي كه زايده اي بدخيم داري و بايد جدايش كنند.همه آن زايده را با پرونده ات مقايسه مي كنند تا اشتباه نشده باشي؛كسي از خودت نمي پرسد. عكس راديولوژي ريه ات را مي بينند و نوار قلبت را.فرق نمي كند چه عملي،هر دو را بايد داشته باشي.يكي برايت درجه مي گذارد و ديگري ملافه سبزسوراخي  روي آن بدخيم مي اندازد.يكي هم كشي به بازويت مي بنددوسوزني به پرترين رگ ات مي زند.همه از تو حرف مي زنند ولي با خودت،نه.

 

دوباره سرانده ميشوي به اتاق بزرگتري.سرد است،خيلي سرد.ديوارها سفيد ترند

آن قدر سفيد كه حس ميكني مدام از تو فاصله مي گيرند.سقف به چشم ات بالاتر مي رود و بر مي گردد . صفحه ي دايره اي با شش لامپ گرد درست بالاي سرت روشن مي شود.بهشان خيره مي ماني .فكر مي كني پشت ات به   تخت نچسبيده والان است كه بيفتي. جراح ات كه مي آيد با لباس سبز،نفسي از سر آسودگي ميكشي. لحظه اي نمي گذرد كه صداها به گوش ات دورونزديك مي شوند.گيره ي كوچكي به سبابه ات مي زنند و وصل مي كنند به دستگاهي. كسي ماسك مي گذارد روي صورتت و مي گويد:«نفس عميق... از ده معكوس بشمر».

ده...بوي غريبي را تنفس مي كني.

نه...شش لامپ روشن پايين و بالا مي روند.

هشت...كسي نبض ات را مي گيرد.

هفت...پلك هايت سنگين مي شوند و صداي جابجايي وسايل فلزي مي شنوي.

شش...صداها دور مي شوند.

پنج....يك آن فكر مي كني همه تنهايت گذاشته اند و رفته اند.   پلك هايت سنگين ترمي شوندومي روند بسته شوندكه بازشان ميكني رديف لامپ هاي مهتابي ازبالاي سرت ميگذرند.جاي آن بدخيم گلوله اي آتش است.صداي آشنايي،شايد مادرت يا همسرت مي آيد.صورتش نزديك است ولي تار.مي گويد:«خوبي؟عمل تموم شد....داريم ميريم بخش».

                                            مرداد ۸۶

                                                                                     

                                                                                              

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 9:57 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

7- سه بچه گربه ي نارس

   از اول صبح سه بار تا پنجره ي آشپزخانه رفت و برگشت.بعد غزاله برايش چاي ريخت.

اوهم استكان رابرداشت و گفت:«گمونم زبون بسته ها هرسه تاشون نارس باشن،وگرنه گربه كه بچه هاشو ول نميكنه بره!».تلفن زنگ زد .همسايه اشان بود؛محبوبه.خبرداد : «ببخشيد آقابهزاد...عموعلي گفت خبربدم يه ساعت ديرتر از آژانس مياد».گوشي را كه گذاشت غزاله پرسيد:«محبوبه بود دايي بهزاد؟».

       


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

خرچنگها

 

        محمود ساعدي كارمند ممتاز بيمه،از شغل اش متنفر بود. تحمل ديدن خاله زهره اش  را هم نداشت ولي ناگزير اغلب بايد به او سر ميزد .چون از وقتي خياطخانه را اجاره داه بود بيشتر احساس تنهايي ميكرد .

     اطرافيان محمود زياد اصرار ميكردند كه زن بگيرد؛ نميگرفت چون از زنها متنفر بود و از زنهايي كه حرف ميزدند يا درس خوانده بودند ، بيشتر. نميدانست اين حس ازچه وقتي رخنه كرده.ولي حالابه قدري رشدكرده وپخش شده بود درتمام ذهن اش كه حتي وقتي گوينده ي زني را ميديد كانال تلويزيون را عوض  ميكرد. كمتر مهماني ميرفت؛ يا هر مهماني را نمي رفت. آنجا تا وقتي زني به ميل شوهر و پسرش رفتار ميكرد،محمود آرام بود.گاهي كه در مهماني ها حرف و بحثي در ميگرفت يا  زني ميخواست چيزي بگويد ،محمود كفري ميشد وبا خودش ميگفت:«حالا تو يكي حرف نزني نميشه؟».از بچگي دوست داشت مادرش يا خواب باشد يا سر نماز.

        

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

معلم فارسي مدرسه ي شاهپور

        جراح انگليسي وارداتاق عمل شد.چندبارگفته بود:«احتمال موفقيت اين عمل....در بهترين حالت..يك به دهه».به دختربچه ي بيهوش نگاه كرد؛ده ساله بودوايراني.پرستارها آماده بودندوتيم جراحي كامل.

بعداز پنج ساعت تلاش،ضربان قلب بچه كندشد و كندتر؛سرعت، دادن و گرفتن پنس و قيچي هم تند شد و بعد كند و كندتروناگهان همه دريافتند او مرده است.دستگاه هارا

قطع كردند و جراح با تاسف از اتاق عمل خارج شد.ساعتي بعد،فريبا كهل،مادر دختربچه،

خبر را شنيده بود و به طرف ماشين اش دويد.درميان مه غليظ لندن به سوي خانه اش راند.

چراغ همسايه هاي ايراني اش هنوز روشن بود.زنگ شان رازد.مي خواست بگويد كه سيمين كوچولوراازدست داده.مهرناز در را بازكردوفريباباديدن او به گريه افتاد.مهرناز

بغل اش كرد و به هوشنگ نگاه كرد.همه چيز را فهميدند.همسرسابق هوشنگ هم آنجا

بودوسردرنمي آوردچه خبراست.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

ليندون جانسون جنايتكار

  ماهواره رو شن است او تنها نشسته سر كارهايش.خبر مرگ «جرالدفورد» رادرنودوچند سالگي دادندوبه جنگ ويتنام پرداختند. سرش را از روي نوشته هاي هنرجويانش بلند كردازبالاي عينك نيم فريم اش ،ويتنام را ديد.بعد از سالها به ياد ليندون جانسون افتاد.باخودش گفت:«راستي..دفترچه ي انشام؟.......اين ليندون جانسون جنايتكار با خودش برد،حتما بعدشم داده به يه بچه امريكايي، جنايتكارا».

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

    لباس ات را بايد خودت بخري.سبز تيره با كلاهي كه دورتادورش،كش مي  خورد. درست هم رنگ لباس جراح ات. اول صبح، ناشتا، پرستار مي آيد كه:     « بپوش».درجه مي گذارد ؛ تب نداري.كارگري تخت چرخ دار را هل مي دهد تووشماره ات را صدا مي زند.همان شماره اي كه پرستار دارد كنار اسم ات مي نويسد؛روي نوارچسبي.هم اتاقي ها دورت جمع مي شوند.با نگاه بدرقه ات مي كنند.گاهي چيزي مي گويند يا دعايي.دراز مي كشي روي تخت.پرونده ات را مي گذارند روي شكم ات.شماره را مي چسبانند دور مچ ات. پرستار بي اينكه پرسيده باشي مي گويد:«بيرون مياي بيهوشي......شماره مي زنم اشتباهي نبرن ات بخش هاي ديگه،گم ات كنيم».ميداند كه نميداني اگراز عمل زنده در  نيامدي،  اين شماره مي خورد به پرونده ات تا اشتباه نشوي با بيمار ديگري،چون قيافه ات عوض مي شود. كارگرتخت را راه مي اندازد.رديف لامپ هاي مهتابي از بالاي سرت مي گذرند.ردشان را كه بگيري،مي فهمي كدام طرفي داري مي روي.اگر سرت را به چپ و راست بگرداني ، از اسم اتاق ها مي فهمي داري نزديك مي شوي.اتاق پرستاران.اتاق ايزوله.رختكن جراحان.اتاق عمل.

     تخت و تو را به شدت از لاي در مي سراند تو.همان طور كه چرخ ملافه هاي چرك را... يا... چرخ غذاي بيماران را.با ورودت همه شماره ات را مي دانند. تو شماره اي هستي كه زايده اي بدخيم داري و بايد جدايش كنند.همه آن زايده را با پرونده ات مقايسه مي كنند تا اشتباه نشده باشي؛كسي از خودت نمي پرسد. عكس راديولوژي ريه ات را مي بينند و نوار قلبت را.فرق نمي كند چه عملي،هر دو را بايد داشته باشي.يكي برايت درجه مي گذارد و ديگري ملافه سبزسوراخي  روي آن بدخيم مي اندازد.يكي هم كشي به بازويت مي بنددوسوزني به پرترين رگ ات مي زند.همه از تو حرف مي زنند ولي با خودت،نه.

 

دوباره سرانده ميشوي به اتاق بزرگتري.سرد است،خيلي سرد.ديوارها سفيد ترند

آن قدر سفيد كه حس ميكني مدام از تو فاصله مي گيرند.سقف به چشم ات بالاتر مي رود و بر مي گردد . صفحه ي دايره اي با شش لامپ گرد درست بالاي سرت روشن مي شود.بهشان خيره مي ماني .فكر مي كني پشت ات به   تخت نچسبيده والان است كه بيفتي. جراح ات كه مي آيد با لباس سبز،نفسي از سر آسودگي ميكشي. لحظه اي نمي گذرد كه صداها به گوش ات دورونزديك مي شوند.گيره ي كوچكي به سبابه ات مي زنند و وصل مي كنند به دستگاهي. كسي ماسك مي گذارد روي صورتت و مي گويد:«نفس عميق... از ده معكوس بشمر».

ده...بوي غريبي را تنفس مي كني.

نه...شش لامپ روشن پايين و بالا مي روند.

هشت...كسي نبض ات را مي گيرد.

هفت...پلك هايت سنگين مي شوند و صداي جابجايي وسايل فلزي مي شنوي.

شش...صداها دور مي شوند.

پنج....يك آن فكر مي كني همه تنهايت گذاشته اند و رفته اند.   پلك هايت سنگين. ترمي شوندومي روند بسته شوندكه بازشان ميكني رديف لامپ هاي مهتابي ازبالاي سرت ميگذرند.جاي آن بدخيم گلوله اي آتش است.صداي آشنايي،شايد مادرت يا همسرت مي آيد.صورتش نزديك است ولي تار.مي گويد:«خوبي؟عمل تموم شد....داريم ميريم بخش».

 

                                                                                              ژيلاتقي زاده

                                                                                                مرداد86

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

اول،من

   اول من شهلا رو دیدم،نه،اول کاظم؛یعنی اول من ولی چون کاظم اول گفت،بعدش هرچی من می گفتم دنگی می زد تو سرم می گفت:«غلط کردی».ولی خدا که میدونه اول من دیدمش خودمم تو دلم میدونم.تازه شم آدم که از دست داداشش ناراحت نمیشه.آخه من وکاظم دوقلوییم؛اول من دنیا اومدم؛اونوقت یه قلوبودم؛بعدش دودقه شده، بعد شده پنج دقه،ده دقه که شده مث اینکه مامانم داشته می مرده،بابام نذرکرده اگه نمیرن،یعنی مامانم و کاظم،اون موقع که اسم نداشته،بابام نذر کرده اسمشو بذاره کاظم؛این شده که من کامبیزم ولی کاظم، کاظمه.

                                                                                    

                                                                                       

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

 

عطر لیموهای تازه

      بیدگل هیچ وقت پدرش را ندیده بود.اهل محل برای مادرش دل می سوزاندند که:«خانم بالا رو گذوشت.... با اون نشمه ی موبورکرده اش رفت اهواز».مردها می گفتند:« زدن به آب و رفتن امارات.....میگن عباس آقا واسه خودش کیا بیایی پیدا کرده». ولی بیدگل می دید مادرش هنوز سرنماز چشم می دوزد به عکس پدرش؛

تسبیح می اندازد و گریه می کند.یک بار در سال،سروصورت و ابروها را می دهد دست اقدس بندانداز و لباس نو می پوشد.لاله های قدیمی را با شمع بلند روشن می کند و چشم به در،هی می رود تا لب حوض وهی برمی گردد.هربارشمعدانی هارا،

مشت مشت از آب حوض ترمی کند و هی به قابلمه ی فسنجان سرمی زند.بیدگل بی قراری مادرش راتا آخرشب نگاه می کرد و بالاخره خوابش می برد.از فردایش،دوباره

مادر به حال سابق برمی گشت.می گذاشت خانه خاک بخورد و غذای پخته نپخته ای

جلوی او می گذاشت.چادر نیمدار ارزان روی شانه،در حیاط می گشت.اگر همت می

کرد،باآفتابه از حوض لجن گرفته،نم آبی به گلدان ها می رساند و بقیه را می پاشید

روی سنگ های حیاط.حواس پرت می شد و با وسواس دست هایش را آن قدر آب

می کشیدکه پوستش می رفت.بیدگل که بزرگترشد فهمید آن یک روز در سال،

همان روزی است که سالها پیش پدرش رفته.

                                        

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:8 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

زردآلوی كال

به در كمدش مشت مي كوبيد.اين يك نشانه بود.نشانه اي آشنا كه بعد از سالها هنوز رنگ نباخته بود.از طرف رختكن شنيده مي شد.مهناز به همان طرف اشاره كرد:«خانم شهبازي اومده؟مگه مرخصي نداشت؟».كسي از آن طرف آزمايشگاه جواب داد:«هنوز نشناختيش؟».يكي دو دقيقه  بعد مهناز به رختكن رفت.خانم شهبازي كمدش را قفل كرده بود وبه درش مشت مي كوبيد تا وارسي اش كند.اين توهم رهايش نمي كرد كه بالاخره دزد به كمدش خواهد زد.طي سالها آن قدر درش را له و لورده كرده بود كه اگر براستي دزد مي آمد،با چاقو يا حتي يك ضربه مي توانست بازش كند.او مچ اش را ماليد و به طرف مهناز برگشت:«ببين دست و پرم چه ورمي كرده،اين لامصبم كه خوب قفل نميشه».مشت ديگري كوبيد.از جيب اش آجيل در آورد و به او داد.اين كارها برايش عادت هاي بيست ساله بود.

    

 

 

        

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

ساعت دل نازک

        

 

         خیلی امیدوار بود که این دفعه پوستش به خارش نیفتد. قلاب ساعت را که بست، فورا از مغازه خارج شد. چند قدمی نرفته بود که فکر کرد اگر آن را گشادتر ببندد، بهتر است.

         صف سنگکی از میان بخار نانهای داغ بیرون زده بود. ایستاد، با این که سالها بود آرتروز زانو داشت. بلافاصله سه چهار نفر پشت سرش ردیف شدند و حالا ثریا نوبت دهم یا یازدهم بود. پسر بچه ای با سنگ پشت نان کلنجار می رفت. ثریا هیچ وقت لذت در آوردن این سنگهای داغ را فراموش نکرده بود. بچه که بود، پدرش یادش داد با یک پنج ریالی آنها را جدا کند. زیر پیشخوان نانوائی را نگاه کرد. همان منظره ی آشنای همیشگی را دید؛ خرده نانهای مخلوط با سنگ ریزه ها.          

        


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

  اجاق خوراک پزی بی چشم و رو

 

         بسیم ...دست بجنبان ...لوله های این ورقرص و سفت نشده ها ". اوس قنبر همه جا بسیم و یار الله را با خودش می برد. معتقد بود :" غیرت کار کردن دارن ...نمیشه کارمردمو خواباند که، میشه؟". بسیم لوله کشی بلد نبودکه به تهران آمد. پدرش، آقا جان غدیر، او را به اوس قنبرسپرد. در ولایت خودشان گوجه فرنگی کار بود. سر چندین جالیز می رفت. بخشی از دستمزدش را گوجه فرنگی و کدو بادمجان می گرفت؛ آنها را با جعبه میگذاشت کنار زیر زمین :" ننه جان... اینا را خرج کنین ... تمام شد ...بگو بازم بیارم".

         


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:57 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

دامن افاده ای

 

         خریدن دامن، آن هم برای یک مهمانی که اصلا معلوم نیست بالاخره برگزار می شود یا نه، برای سوسن خیلی زور داشت. با سرویس دانشگاه می توانست نزدیک خانه پیاده شود؛ ولی برای خرید باید وسط مسیر از میان غرغر دانشجویان خود را به در اتوبوس می رساند. راننده هم برای یک ترمز اضافه چشم غره می رفت.

        


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

   خود نویس های بیچاره                                            

                                                                             

    

 

         همه را در کاسه ی آب گرم خیساند. بلافاصله جوهرهایشان آب را تیره کرد. آن زمانها که یک خودنویس داشت، آن را در استکان می خیساند؛ ولی حالا هر پانزده تا را در یک کاسه.

         وقتی پنجم دبستان را با معدل نوزده و هفتادو پنج صدم قبول شد، پسر خاله اش یک خودنویس" پارکر" به او جایزه داد. درست همین بیست و پنج سال پیش بود. قصه های         " هکل بری فین" را با آن خلاصه کرد و برای کیهان بچه ها فرستاد.

           


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

  قاشق با وفا              

 

 

         حیدر دورو بر آق بابا می پلکید ؛ او هم حیاط بیرونی را آب و جارو می کرد . از اندرونی صدا زدند:" حیدر ... ننه، بیا تشت ظرفا رو ببر تو مطبخ ". صدای اقدس جان بود. حیدر وارد اندرونی شد. دید او هاون سنگی را می کوبد:" چیکار می کنی اقدس جان؟". او چارقد به سر، همانطور که با هاون تکان میخورد، جواب داد:" قاووت نخود چی گشنیز درست می کنم... امشب ولیمه ی نامگذارون خواهرته". ظرفهای سنگین تر را برادر بزرگش برکت برده بود. صابون و چوبک و خاکستر را هم آن یکی برادرش احمد؛ تشت قاشقها و کف گیر ملاقه به حیدر رسید. بعد هر کدام یک مشت نخود چی از دست اقدس جان نصیب شان شد و دویدند به بازی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |